دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شعری در مدح حضرت زهرا(سلام الله علیها)

 

قرآن گشودم آیه ی محشر بیاورم

میخواستم که سوره ی کوثر بیاورم

من کیستم زفاطمه(س) سر در بیاورم

باید کسی شبیه پیمبر بیاورم

هنگام وصفت عقل  مرا ترک می کند

معراج رفته شان تو را درک میکند

 

با نور تو زمین شرف آسمان گرفت

چل روز مصطفی(ص) ثمری بی کران گرفت

پابر زمین گذاشتی و خاک جان گرفت

تا آمدم بگویم زهرا(س) زبان گرفت

گفتم که رخصتی بده بهتر بخوانمت

مهرت اجازه داد که مادر بخوانمت

 

مادر سلام، گوشه ی چشمی به ما کنید

مادر سلام، درد مرا هم دواکنید

با این امید در زده ام تا که وا کنید

لطفی به این اسیر یتیم گدا کنید

حالا اگر چه چادر تو وصله دار هست

من سائلم همیشه برایم انار هست

 

یا آیه آیه آیه ی خود(( هل اتی)) کنی

یا از کرم لباس عروسی عطا کنی

چادر امانتی بدهی تا چها کنی

یک قوم را به نور خدا آشنا کنی

دنیا تو را نخواست که اینقدر زشت شد

خاکی که زیر پای تو آمد بهشت شد

 

دنیا تمام ظلمت و تو ماورای نور

با تو کم است فاصله تا انتهای نور

همسایه ات اگر که شده آشنای نور

 این بوده است از برکات دعای نور

در آسمان نور چه بدری ،شبیه توست

در سال یک شب است که قدری شبیه توست

 

در خانه عطر سیب تو از بس جمیل بود

یادآور بهشت خدای جلیل بود

سرچشمه ی وضوی تو از سلسبیل بود

جاروی خانه ی تو پر جبرئیل بود

دنیا به پای مهر تو از شرم آب شد

آبی که گشت مهرییه ی تو گلاب شد

 

آنکه تورا به جمله ی ((لولاک)) می شناخت

درک تورا فراتر از ادراک می شناخت

پرواز را چه کس بجز افلاک می شناخت

بانوی آب را پدر خاک می شناخت...

نام پدر همیشه به دنبال مادر است

خیر العمل محبت زهرا(س) و حیدر(ع) است

 

شاعر: مجید تال

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد 1393 ساعت 04:15 ب.ظ توسط : داعی | دسته : حضرت زهرا-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • بسمه الله الرحمن الرحیم

    در مدح امام حسن مجتبی (علیه السلام)

    ما را غلام کوی حسن آفریده اند
    مبهوت و مات روی حسن آفریده اند
    ما را پیاله نوش شرابش رقم زدند
    مست از خم و سبوی حسن آفریده اند
    خورشید را به این همه نقش و نگارها
    از طلعت نکوی حسن آفریده اند
    روشن ز نور روی مهش گشته روزها
    شب را اسیر موی حسن آفریده اند
    آری ز مقدمش همه جا بوی گل گرفت
    گل را ز رنگ و بوی حسن آفریده اند
    از انبیاء و اولیا همه را صف به صف ببین
    مدهوش خلق و خوی حسن آفریده اند
    میل نگاه هر چه گدایان شهر را
    والله سمت و سوی حسن آفریده اند


    شاعر: میلاد یعقوبی

     

    نوشته شده در دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 04:14 ب.ظ توسط : رضایی | دسته : امام حسن-ولادت، امام حسن-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم


    ولادت امام حسن مجتبی( علیه السلام)

    امشب که فرشتگان سخن می گویند

    گویا سخن از زبان من می گویند

    ذکر لبشان شنیدنی تر شده است

    در ارض و سما حسن حسن می گویند

    *

    خاک قدمش شمیم جنت دارد

    در هر نفسش عطر اجابت دارد

    اعجاز محمدی ست در چشمانش

    از بس که به جد خود شباهت دارد

     *

    ای زمزمه صبح و نسیم ادرکنی

    آئینه رحمان و رحیم ادرکنی

    ای در کرم و سخاوت و آقایی

    بی خاتمه ، ایها الکریم ادرکنی

    *

    مانند علی لحن فصیحی داری

    در چهره خود نور ملیحی داری

    آقا حرم الله شده دلهامان

    در هر دل بی تاب ضریحی داری

     

    شاعر: یوسف رحیمی

     

    نوشته شده در دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 01:09 ق.ظ توسط : رضایی | دسته : امام حسن-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    مدح امام محمدباقر (علیه السلام)

    دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر

    كه گویم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر

    ندیده دیده ى گیتى به علم و دانش و تقوا

    كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر

    ز بهر رفع حاجات و نیاز خویش گردیده

    سلاطین جهان یكسر گداى حضرت باقر

    زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

    كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر

    نزاید مادر گیتى ز بهر خدمت مردم

    به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر

    به ذرات جهان یكسر بود او هادى و رهبر

    كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر

    برو كسب فضیلت كن چو مردان خدا اى دل

    ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر

    اگر گردد شفیع ما بنزد خالق یكتا

    بهر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر


    شاعر:ژولیده  نیشابوری

     

     

    نوشته شده در جمعه 20 تیر 1393 ساعت 06:35 ب.ظ توسط : رضایی | دسته : امام باقر-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    مدح امام سجاد (علیه السلام)

    آرزوی کوه‌ها یک سجده‌ی طولانی‌اش

    آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانی‌اش

     دست‌هایش شاخه‌ی طوباست، مشغول دعاست

    ماه و خورشید و فلک در سایه ی نورانی‌اش

     تا که شد یک شب عروس خانه ی آل عبا

    شهربانوی جهان شد مادر ایرانی‌اش

     می وزد از منبرش فریادهای یاحسین

    شام‌ها ویرانه‌ی هر خطبه‌ی طوفانی‌اش

     در کلامش ضربت شمشیر حق حیدر است

    عبدودها کشته از شور حماسی خوانی‌اش

     اوست فرزند منا و مکه فرزند صفا

    چشمه‌ها می‌جوشد از هر واژه‌ی قرآنی‌اش


    شاعر: اعظم سعادتمند

     

     


    نوشته شده در یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 02:35 ب.ظ توسط : رضایی | دسته : امام سجاد-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    مدح امام حسن مجتبی(علیه السلام)

    در جهان مفتخر از عزت نام حسنیم

    متحیر ز کمالات مقام حسنیم

    با عنایات خدا محضر زهرا رفتیم

    با ید حیدر کرار به نام حسنیم

    جبرئیل از ره ما بال و پرت را جمع کن

    ساکن عرش خداییم غلام حسنیم

    نسل سلمان رجزش در صف محشر این است

    ما مسلمان شدۀ دست امام حسنیم

    نا سزا گفته به او یک شبه مستغنی شد

    مست و آواره این مشی و مرام حسنیم

    لحظۀ سینه زدن جلوه طوفان اما

    در عبودیت حق بنده ی رام حسنیم

    خون دل خوردن از اول شده سهم شیعه

    غرق دردیم ولی تشنه جام حسنیم


    شاعر: قاسم نعمتی

     


    نوشته شده در شنبه 14 تیر 1393 ساعت 12:00 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام حسن-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    مدح حضرت رسول الله(صلی الله علیه و آله)

    اى به ذکر روى تو، تسبیح گردان ماه و مهر
    وى به روز و شب جمالت را ثناخوان ماه و مهر


    با خیالت رو به ذکر یاجمیل آورده اند
    بیش ازین در آتش حسرت مسوزان ماه و مهر

    آسمان با صدهزاران دیده مى جوید تو را
    رونما، تا رونما آرد به دامان ماه و مهر

    در حجاب نور مستورى، ولى با این همه
    با نگاهى دل ز کف دادند آسان ماه و مهر

    از فروغ روى تو هفت آسمان روشن شده ست
    اى رخت را روز و شب آیینه گردان ماه و مهر

    چشمشان در خواب هم هرگز نبیند خواب را
    در رخ تو مات و حیرانند اینسان ماه و مهر

    مدّعا را با دو شاهد آسمان اثبات کرد:
    از سحرخیزان و از شب زنده داران، ماه و مهر

    در گذرگاه تجلّى اى فروغ لایزال
    با دو جلوه از تو شد اینسان فروزان ماه و مهر

    با تو رونق نیست بازار مه و خورشید را
    بِهْ که تا نگشوده بربندند دکّان ماه و مهر

    رزقِ نور کهکشان ها در فروغ حسن تست
    اى دو قرصِ نان تو را بر خوانِ احسان، ماه و مهر

    دورباش چشم بد را نیست حاجت، تا که هست
    مجمره گردان فلک، اسپندریزان ماه و مهر

    کهکشان در کهکشان گسترده طیف نور او
    ذرّه اویند در گردون فراوان ماه و مهر

    چون رُخش را گاه مه خوانند و، گاهى آفتاب
    زین شرف ساید سر خود را به کیوان ماه و مهر

    چشم من ماتِ جمال مصطفى بادا، که هست
    اندرین آیینه سرگردان و حیران، ماه و مهر

    اى شبستان تجلّى از تو روشن همچو روز
    وى به یمن جلوه ات این گونه رخشان ماه و مهر

    کرده میلاد تو را با حضرت صادق قرین
    تا خدا امشب کند با هم نمایان ماه و مهر

    شایگان آورده، گنج شایگانم آرزوست!
    اى به چرخِ جود تو رخشان هزاران ماه و مهر

    اى به درگاه جلالت چار ارکان خاکبوس
    هفت اختر مشعل افروز و، دو دربان: ماه و مهر

    از سر «پروانه» خود سایه رحمت مگیر
    هست تا در سایه مهرت خرامان ماه و مهر

    شاعر: محمد علی مجاهدی(پروانه)

     


    برچسب‌ها: الله، پیامبر، رسول الله، مدح، شعر، ماه، مهر،
    نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 10:56 ب.ظ توسط : داعی | دسته : پیامبر-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم


    اشهد ان علیا ولی الله

    کارمن نیست که بنشینم و املات کنم

    شان تو نیست که در دفترم انشات کنم

    عین توحید همین است که قبل از توبه

    باید اول برسم با تو مناجات کنم

    سالی یکبار که عاشق نشوم می‌میرم

    سالی یکبار اجازه بده لیلات کنم

    همه جا رفتم و دیدم که تو هستی همه جا

    تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم

    پدر خاکی و ما بچه خاکی تو ایم

    حق بده که همه را خاک کف پات کنم

    از تو ای پیر طریقت که سر راه منی

    آنقدر معجزه دیدم که مسیحات کنم

    از خدا خواسته‌ام هرچه که دارم بدهم

    جای آن چشم بگیرم که تماشات کنم

    تو همانی که خدا گفت تو رب الارضی

    سجده بر اشهد ان لائی الات کنم

    مثل من ماه پیمبربه خودت ماه بگو

    اشهد ان علیا ولی الله بگو

    آینه هستم و آماده ایوان شدنم

    آتشی هستم و لبریز گلستان شدنم

    چند وقتی است به ایوان نجف سرنزدم

    بی سبب نیست به جان تو پریشان شدنم

    سفره نان جویی پهن کن ای شاه عرب

    بیشتر از همه آماده مهمان شدنم

    آنکه از کفر درآورد مرا مهر توبود

    همه‌اش زیر سر توست مسلمان شدنم

    ازچه امروز نیافتم به قدومت وقتی

    ختم شد سجده دیروز به انسان شدنم

    روی خورشید تو خورشید پرستم کرده

    با تجلی تو در معرض سلمان شدنم

    علی اللهی ما را به بزرگیت ببخش

    پیش تو مستحق این همه حیران شدنم

    ده ذی الحجه من ، هجده ذی الحجه توست

    هشت روز است که آماده قربان شدنم

    جان بهر حال قرار است که قربان بشود

    پس چه خوب است که قربانی جانان بشود

    شان تو بود اگر اینهمه بالا رفتی

    حق توبود که بالاتر از اینجا رفتی

    شانه سبز نبی باطنش عرش الله است

    تو از این حیث روی عرش معلی رفتی

    انبیا نیز نرفتند چنین معراجی

    انبیا نیز نرفتند تو اما رفتی

    به یقین دست خدا دست پیمبر هم هست

    پس تو با دست خودت اینهمه بالا رفتی

    باید این راه به دست دگری حفظ شود

    علت این بود که تا خیمه زهرا رفتی

    تو ولی هستی و منجی ولایت زهراست

    تو هدایتگری و روح هدایت زهراست

    آی مردم به خدا نیست کسی برتر از این

    ازلی طینت اول‌ترو آخرتر از این

    تا به حالا که ندیدند ، و بعد از این هم ...

    اسد الله ترین حضرت حیدرتر از این

    هیچ کس نیست دم عقد اخوت خواندن

    بهر پیغمبر اسلام برادرتر از این

    رفت از شانه معراج نبی بالاتر

    به خدا هیچ کجا نیست کسی سرتر ازاین

    آن دوتا "ذات" در این مرحله یک ذات شدند

    این پیمبرتر از آن ، آن پیمبرتر از این

    دست گرم پدر فاطمه در دست علی است

    بعد ازاین بار نبوت همه در دست علی است

     

    شاعر: محمدحسین لطیفیان

     

    نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 04:00 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    شعری زیبا در مدح حضرت امیرالمؤمنین(صلوات الله و سلامه علیه) از فؤاد کرمانی

    نه مراست قدرت آنکه دم ، زنم ز جلال تو یا علی

    شده مات عقل موحدین ، همه در جمالِ تو یا علی

    نه مرا زبان که بیان کنم ، صفتِ کمال تو یا علی
    چو نیافت غیر تو آگهی، ز بیانِ حالِ تو یا علی
     
    نبرد به وصف تو ره کسی ، مگر از مقالِ تو یا علی

     
    هله ‌ای مُجلّیِ عارفان ، تو چه مطلعی تو چه منظری
    که ندیده‌ام به دو دیده‌ام ، چو تو گوهری چو تو جوهری

     هله ‌ای مولّه عاشقان، تو چه شاهدی تو چه دل­بَری
    چه در انبیا چه در اولیا ، نه تو را عدیلی و هم­سَری
     
    به کدام کس مَثلت زنم که بُوَد مثالِ تو یا علی

     
    توئی آنکه غیر وجود خود ، به شهود وغیب ندیده‌ای
    فَقرات نفس شکسته‌ای ، سُبحاتِ وَهم دریده‌ای

     همه دیده‌ای نه چنین بود شه من تو دیده‌ی دیده‌ای
    ز حدودِ فصل گذشته‌ای ، به صعودِ وصل رسیده‌ای
     
    ز فنای ذات به ذاتِ حق ، بُوَد اتّصال تو یا علی
     
    چو عقول و افئده را نشد ، ملکوتِ سرّ تو مُنکشف
    همه گفته‌اند و نگفته شد ، ز کتابِ فضل تو یک الف

     ز بیانِ وصف تو هر کسی ، رقم گمان زده مختلف
    فصحای دهر به عجز خود ، ز ادایِ وصف تو معترف

    بُلغای عصر به نطقِ خود ، شده‌اند لالِ تو یا علی 
    تویی آن­که در همه آیتی، نگری به چشم خدای بین
    شده از وجودِ مقدّست ، همه سرّ کَنزِ خفا مبین

     تویی آن­که از کُشِفَ الغطا ، نشود ترا زیاده یقین
    ز چه رو دَم از أنا ربکّم نزنی ، بزن بدلیل این

    که به نورِ حق شده منتهی ، شرفِ کمال تو یا علی 
    تو همان درخت حقیقتی ، که در این حدیقه‌ی دنیوی
    أنا ربّکم تو زنی و بس ، به لسان تازی و پهلوی

     ز بروق نورِ تو مُشتعل ، شده نارِ نخله‌ی موسوی
    ز تو در لسانِ موحّدین ، بُوَد این ترانه‌ی معنوی

    که انا الحق است به حقِ حق ، ثمرِ نهالِ تو یا علی
     
    تویی آن تجلّیّ ذوالمنن ، که فروغ عالم و آدمی
    هله ‌ای مشیّتِ ذاتِ حق ، که به ذات خویش مُسلّمی
      
     ز بروز جلوه ما‌خلق ، به مقام و رتبه مقدّمی
    به جلالِ خویش مُجلّلی ، ز نوالِ خویش مُنعّمی
     
    همه گنج ذاتِ مقدّست ، شده مُلک و مالِ تو یا علی
     
    تو چه بنده‌ای که خدائیت ، ز خداست منصب و مرتبت
    احدی نیافت ز اولیا ، چو تو این شرافت و منزلت
      
     رسدت ز مایه‌ی بندگی ، که رسی به پایه‌ی سلطنت
    همه خاندانِ تو در صفت، چو توأند مشرقِ معرفت
     
    شده ختم دوره‌ی عِلم و دین ، به کمالِ آل تو یا علی 

    تو همان مَلیکِ مُهیمنی ، که بهشت و جنّت و نه فلک
    پیِ جستجوی تو سالکان ، به طریقت آمد یک به یک 

    شده ذکرِ نام مقدّست ، همه وِردِ اَلسنه‌ی مَلَک
    به خدا که احمدِ مصطفی ، به فلک قدم نزد از سَمَک
     
    مگر آنکه داشت در این سفر طلبِ وصالِ تو یا علی

     
    تویی آن­که تکیه‌یِ سلطنت ، زده‌ای به تخت مؤبّدی
    ز شکوه شأن تو بر مَلا ، جَلَواتِ عِزِّ ممجّدی
      
     به فرازِ فرقِ مبارکت ، شده نصب تاج مُخلّدی
    متصرّف آمده در یَدَت ، ملکوتِ دولتِ سرمدی
     
    تو نه آن شهی که ز سلطنت ، بود اعتزالِ تو یا علی 
    به می خُمِ تو سِرشته شد ، گِل کاس جانِ سبوکشان
    به پیاله‌ی دلِ عارفان ، شده ترکِ چشمِ تو می‌فشان  
     ز رَحیقِ جام تو سرگران، سِر سرخوشان،دل بیهُشان
    نه منم ز باده‌ی عشق تو ، هله مست و بی‌دل و بی‌نشان
     
    همه کس چشیده به قدرِ خود ، ز میِ زُلالِ تو یا علی
     
    تویی آن­که سِدره‌ی مُنتهی ، بُودَت بلندیِ آشیان
    به مکان نیائی و جلوه‌ات ، به مکان ز مشرقِ لا‌مکان  
     رسد استغاثه‌ی قدسیان ، به درت ز لانه‌ی بی‌نشان
    چو به اوج خویش رسیده‌ای ‌، ‌ز عِلوّ قدر و سُموشّان
     
    همه هفت کرسی و نُه طبق ، شده پایمال تو یا علی
     
    نه همین بس است که گویمت ، به وجودِ جود مکرّمی
    تو مُنزّهی ز ثنای من ، که در اوجِ قُدس قدم نَهی
      
     نه همین بس است که خوانم­اَت ، به ظهورِ فیض مقدّمی
    به کمال خویش معرّفی ، به جلالِ خویش مُسلّمی
     
    نه مراست قدرت آنکه دم ، زنم از جلال تو یا علی

     
    تویی آن­که میم مشیّتت ، زده نقشِ صورتِ کاف و نون
    به کتابِ عِلم تو مُندرج ، بُوَد آن­چه کان و ما‌یکون
      
     فلک و زمین به اراده‌ات ، شده بی‌سکون شده با سکون
    تویی آن مُصوّرِ ما‌خَلَق ، که من الظّواهر و البطون
     
    بُوَد این عوالم کُن فکان، اثرِ فعال تو یا علی 
    تویی آن­که ذات کسی قرین ، نشده است با احدیتّت
    نرسیده فردی و جوهری ، به مقام مُنفردیتت
      
     تویی آن­که بر احدیّتت ، شده مُستند صمدیّت
    نشناخت غیر تو هیچ‌کس ، ازّلیتت ابدّیتت
     
    تو چه مبدأ‌یی که خبر نشد ، کسی از مآلِ تو یا علی
     
    تو که از علایق جان و تن ، به کمالِ قُدس مُجرّدی
    تو که فانی از خود و مُتّصف ، به صفاتِ ذاتِ محمّدی
      
     تو که بر سرائرِ معرفت ، به جمالِ اُنس مُخلّدی
    به شؤنِ فانیِ این جهان ، نه مُعطّلی نه مقیّدی
     
    بود این ریاست دنیوی ، غم و ابتهالِ تو یا علی  

    تو همان تجلّیِ ایزدی ، که فراز عرشی و لا مکان
    خبری ز گردش چشم تو ، حرکات گردش آسمان 

    دهد آن فؤاد و لسان تو ، ز فروغ لوح و قلم نشان
    تو که ردّ شمس کُنی عیان ، به یکی اشاره‌ی ابروان 
    دو مُسخّر آمده مِهر و مَه ، هله بر هلالِ تو یا علی
     
     
    هله‌ای موحّدِ ذاتِ حق، که به ذات ، معنی وحدتی
    به تو گشت خِلقتِ کُن فکان ، که ظهورِ نورِ مشیّتی
      
     هله ای ظهورِ صفاتِ حق، که جهان فیضی و رحمتی
    چو تو در مداینِ علمِ حق ، ز شرف مدینه‌ی حکمتی 
    سَیَلانِ رحمت حق بُوَد ، همه از جِبال تو یا علی 

     
    بنگر [فؤاد] شکسته را ، به دَرَت نشسته به التجا
    اگرش بِرانی از آستان ، کُند آشیان به کدام جا
      
     به سخا و بذل تواش طمع ، به عطا و فضلِ تواش رجا
    ز پناهِ ظلِّ وسیع تو ، هم اگر رود برود کجا
     
    که محیط کون و مکان بُوَد فلکِ ظلالِ تو یا علی

    نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور 1391 ساعت 06:10 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-اشعار،
  • [ نظرات ]

  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic