دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل

بسم الله الرحمن الرحیم

 

امیرالمؤمنین(علیه السّلام) و خزانه‏دار معاویه‏

امام صادق(علیه السّلام) روایت مى‏كند: شخصى به نام جبیر، خزانه‏دار معاویه بود و مادر پیرى داشت كه در كوفه زندگى مى‏كرد. روزى به معاویه گفت:

مادر پیرم در كوفه است و دلم براى او تنگ شده است، اجازه بدهید بروم و او را ملاقات كنم و حق مادرى را ادا نمایم.

معاویه گفت: در كوفه چه كار مى‏كنى؟ چون در آنجا مرد ساحرى است كه به او «على بن ابى طالب» مى‏گویند و مى‏ترسم تو را فریب دهد! جبیر گفت: من با على چه كار دارم، مى‏روم و مادرم را زیارت مى‏كنم و بر مى‏گردم. معاویه اجازه داد. جبیر آمد تا به عین التمر (1) رسید. و مقدار پولى كه همراه آورده بود در آنجا دفن كرد. مأموران على- علیه السّلام- او را گرفتند و پیش آن حضرت آوردند.

وقتى كه چشم -امیرالمؤمنین- على(علیه السّلام) به او افتاد، فرمود: اى جبیر! تو گنجى از گنجهاى خدا هستى معاویه به تو گفته است كه من ساحر هستم.

جبیر گفت: به خدا سوگند! همین طور است.

امام فرمود: پیش تو مقدارى پول بود كه قسمتى از آن را در عین التمر، مخفى كردى.

جبیر گفت: «درست مى‏فرمایید یا امیر المؤمنین!».

-امیرالمؤمنین- على(علیه السّلام) رو كرد به امام حسن و فرمود: یا حسن! او را به خانه خود ببر و به او نیكى كن.

فرداى آن روز، على- علیه السّلام- او را صدا كرد و فرمود: در زمان رجعت او از طرف كوه اهواز با چهار هزار سواره مسلح مى‏آید و كنار قائم اهل بیت(علیه السّلام) مى‏جنگد(2)

------------------------------------------------

( 1) شهرى نزدیك انبار، در غرب كوفه است.

( 2) بحار: 41/ 296، حدیث 20.-- جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 154

نوشته شده در یکشنبه 16 مهر 1391 ساعت 03:10 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-کرامات، امیرالمؤمنین-علم،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

     

    سخن پیامبر صلّى اللّه علیه و آله بعد از دفن ، در مسجد قبا


    روزى ابوبكر و امیرالمؤ منین ، علىّ علیه السلام در محلّى یكدیگر را ملاقات كردند.
    ابوبكر گفت : حضرت رسول ، پس از جریان غدیر خم چیز خاصّى درباره شما نفرمود، امّا من بر فضل تو شهادت مى دهم ؛ و در زمان آن حضرت نیز بر تو به عنوان امیرالمؤ منین سلام كرده ام .
    و اعتراف مى كنم كه حضرت رسول درباره تو فرمود: تو وصىّ و وارث و خلیفه او در خانواده اش مى باشى ، ولى تصریح نفرمود كه تو خلیفه بعد از او در امّتش باشى .
    امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام اظهار داشت : اى ابوبكر! چنانچه رسول خدا صلوات اللّه علیه را به تو نشان دهم و ایشان تو را بر خلافت من در بین امّتش دستور دهد، آیا مى پذیرى ؟
    ابوبكر گفت : بلى ، اگر رسول خدا با صراحت بگوید، من كنار خواهم رفت .
    امام علىّ علیه السلام فرمود: پس چون نماز مغرب را خواندى ، نزد من بیا تا آن حضرت را به تو نشان دهم .
    همین كه ابوبكر آمد، با یكدیگر به سمت مسجد قبا حركت كردند و وقتى وارد شدند؛ دیدند كه حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله رو به قبله نشسته است ؛ و خطاب به ابوبكر كرد و فرمود:
    اى ابوبكر! حقّ مولایت ، علىّ را غصب كرده اى و جائى نشسته اى كه جایگاه انبیاء و اوصیاء آن ها است ؛ و كسى غیر از علىّ استحقاق آن مقام را ندارد چون كه او خلیفه من در اُمّتم مى باشد و من تمام امور خود را به او واگذار كرده ام .
    و تو مخالفت كرده اى و خود را در معرض سخط و غضب خداوند قرار داده اى ، این لباس خلافت را از تن خود بیرون بیاور و تحویل علىّ ابن ابى طالب ده ، كه تنها شایسته و حقّ او خواهد بود وگرنه وعده گاه تو آتش دوزخ مى باشد.
    در این هنگام ابوبكر با وحشت تمام از جاى برخاست و به همراه امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام از مسجد خارج گردید و تصمیم گرفت تا خلافت را به آن حضرت واگذار نماید.
    ولى در مسیر راه ، رفیق خود، عمر را دید و جریان را برایش تعریف كرد، عمر گفت : تو خیلى سُست عقیده و بى اراده هستى ، مگر نمى دانى كه آن ها ساحر و جادوگر هستند، باید ثابت قدم و پابرجا باشى ، به همین جهت ابوبكر از تصمیم خود منصرف شد؛ و با همان حالت از دنیا رفت .(1)

     

    -----------------------------------------

    (1) الخرایج و الجرایح : ج 2، ص 806، ح 15 و 16، ارشاد القلوب : ص 264.

    نوشته شده در شنبه 15 مهر 1391 ساعت 01:06 ق.ظ توسط : داعی | دسته : دشمنان اهل بیت، امیرالمؤمنین-معجزات، شبهات،
  • [ نظرات ]

  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic