دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل
بسم الله الرحمن الرحیم

سرانجام گستاخی
محمد بن زکریا می گوید: مأمون هر نیرنگی که داشت برای امام جواد علیه السلام بکار برد (تا آن حضرت را آلوده و دنیا طلب نشان دهد) ولی چیزی دستگیرش نشد چون عاجز شد و خواست دخترش را برای زفاف حضرت فرستد - دستور داد - دویست دختر از زیباترین کنیزان را خواسته به هر یک از آنان جامی که در آن گوهری بود بدهند که حضرت در کرسی دامادی می نشیند در پیشش دارند - و چنانکه دستور داده بود کردند - لکن امام به آنها توجهی نکرد.
مردی بود بنام مخارق که آوازه خوان، تارزن و ضربگیر بود و ریش درازی داشت مأمون او را دعوت کرد.
مخارق گفت: یا امیرالمؤمنین اگر امام جواد علیه السلام دل مشغول چیزی از امور دنیا باشد همانطوریکه تو می خواهی او را به دنیا مشغول می کنم. سپس در برابر امام جواد علیه السلام نشست و آوازی شروع کرد که اهل خانه دورش جمع شدند و شروع کرد به ساز زدن و آواز خواندن، ساعتی ادامه داد.
امام جواد علیه السلام به او اعتنایی نمی فرمودند و به راست و چپ هم نگان نمی کرد سپس سرش را به طرف او بلند کرد و فرمود:
ای دراز ریش از خدا بترس، ناگهان ساز و ضرب از دستش افتاد و تا وقتی که مرد دستش کار نمی کرد.
مأمون از حال او پرسید جواب داد:
چون امام جواد علیه السلام بر من فریاد زد دهشتی به من دست داد که هرگز از آن بهبود پیدا نمی کنم.(1)(2).
----------------------------------------------------------------------------------

(1)اصول کافی، ج 1 ص 495، 494.
(2) زندگانی امام جواد؛ حسین ایمانی یامچی؛ مؤسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت(ع).
نوشته شده در شنبه 26 مهر 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام جواد-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    تكه تكه شدن بدن امام جواد(علیه السلام) و زنده ماندن حضرت
    ام‏ الفضل ملعونه می‏گوید: «من دایم جهت امام جواد علیه ‏السلام غیرت شیطانی می‏کردم و مراقب او بودم و بسیار حسودی می‏کردم. به پدر خود می‏گفتم ولی پدرم می‏گفت: «تحمل کن که او فرزند پیغمبر است.»
    روزی نشسته بودم ناگاه دختری از درب خانه داخل شد و به من سلام کرد. گفتم: «تو چه کسی هستی؟»
    گفت: «من از اولاد عمار یاسرم و زن امام محمد تقی علیه‏السلام که شوهر تو است می‏باشم، پس من بسیار غمناک شدم و نزدیک بود که سر برداشته و به صحرا بروم و نزدیک بود که شیطان مرا وادار کند که آن زن را اذیت کنم.»
    پس ناراحتی و غضب خود را فروبردم و با او نیکی کردم.
    چون آن زن رفت، من پیش پدرم رفتم و آنچه را که دیده بودم به او گفتم.
    پدرم در آن حالت که مست و لایعقل بود، به غلامی که پیش او ایستاده بود رو کرد و گفت: «شمشیر مرا بیاور.»
    پس شمشیر گرفت و سوار شد و گفت: «به خدا قسم که من می‏روم و او را می‏کشم.»
    چون این حالت را از پدر خود مشاهده کردم، پشیمان شدم و انا لله و انا الیه راجعون خواندم و گفتم: «وای که چه کاری کردم و شوهر خود را به کشتن دادم.» و بر روی خود می‏زدم و به دنبال پدرم می‏رفتم تا اینکه او به خانه‏ ای که امام جواد علیه‏ السلام بود رفت و پیوسته او را با شمشیر زد و او را پاره پاره کرد.
    سپس از نزد او بیرون آمد و من از پی او فرار کردم و تا صبح خوابم نبرد. چون صبح شد نزد پدرم آمدم و گفتم: «می‏دانی دیشب چه کردی؟»
    گفت: «نه.»
    گفتم: «پسر امام رضا علیه ‏السلام را کشتی.»
    از این سخن متحیر شد و بی‏حال و بیهوش گردید، بعد از ساعتی به خود آمد و گفت: «وای بر تو! چه می‏گوئی؟!»
    گفتم: «آری! بر سراغ او رفتی و وی را با شمشیر زدی و به قتلش رساندی.»
    مأمون بسیار مضطرب گردید. سپس آن خادم را که از او شمشیر را گرفته بود طلبید و به او گفت: «این چه سخنی است که دختر من می‏ گوید؟»
    خادم گفت: «راست می‏ گوید.»
    پس مأمون بر سینه و روی خود می‏زد و می‏گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، تا قیامت رسوا شدیم و در میان مردم هلاک شدیم، ای یاسر! برو و درباره‏ ی آن حضرت تحقیق کن و برای ما خبر بیاور که نزدیک است جان من از تن بیرون بیاید.»
    پس خادم به خانه ‏ی امام جواد علیه ‏السلام رفت و من بر صورت خود می‏زدم. خادم زود مراجعت نمود و گفت: «بشارت و مژدگانی ای امیر.»
    مأمون گفت: «چه خبر؟»
    گفت: «به خانه ‏ی امام جواد علیه‏السلام رفتم و دیدم آن حضرت نشسته است و بر تن شریفش پیراهنی بود و با لحاف خود را پوشانده بود و مسواک می‏زد.
    من بر او سلام کردم و گفتم: «از تو درخواست دارم که این پیراهنی را که پوشیده ‏ای به جهت تبرک به من بدهی تا با آن نماز بخوانم.» و مقصود این بود که به بدن مبارک امام جواد علیه‏ السلام نگاه بکنم که آیا ضرب شمشیر هست یا نه؟! و وقتی که بدن ایشان را دیدم هیچ اثر زخمی چه از شمشیر و چه غیر از آن وجود نداشت.»
    پس مأمون به مدتی طولانی گریست و سپس گفت: «با این آیت و معجزه هیچ چیز دیگری باقی نماند و این برای اولین و آخرین عبرت است.»
    سپس مأمون به خادم گفت: «گرفتن شمشیر و سوار شدن و داخل شدن خود به خانه‏ ی امام جواد علیه ‏السلام را به یاد می‏آورم ولی برگشتن خود را به یاد نمی‏آورم.
    خدا لعنت کند این دختر را لعنتی شدید، برو به نزد دخترم و به او بگو که پدرت می‏گوید: به خدا قسم که اگر بعد از این از آن حضرت شکایت کنی یا بدون اجازه ‏ی او از خانه بیرون بیایی از تو انتقام می‏گیرم.»
    سپس گفت: «به نزد ابن ‏الرضا علیه ‏السلام برو و سلام مرا به او برسان و بیست هزار دینار برای او ببر و اسبی که دیشب سوار شده بودم را نیز برای او ببر. سپس دستور بده که هاشمیین برای سلام کردن بر آن حضرت وارد شوند و بر او سلام کنند.»
    خادم چنان کرد که مأمون گفته بود و سلام او را رسانید و مالی که فرستاده بود را در پیش امام جواد علیه ‏السلام نهاد و اسب را هم تحویل داد.
    امام جواد علیه ‏السلام بر آن نظر کرد، بعد تبسمی نمود و فرمود: «آیا عهدی که میان ما و مأمون بود این بود که او با شمشیر به من حمله کند؟! آیا نمی‏داند که من یاری دهنده‏ ای دارم که میان من و او مانع می‏ شود.»
    خادم گفت: «ای پسر رسول خدا! بگذار این عتاب را به خدا و به حق جدت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که مأمون چنان مست بود که نفهمید که چکار می‏کند، و نذر کرده و سوگند خورده که بعد از این مست نشود و چیزی که مست کننده باشد نخورد زیرا که آن از دامهای شیطان است، پس هرگاه نزد مأمون تشریف می‏بری این سخنان را به روی او نیاور و عتاب مکن.»
    حضرت فرمود: «من نیز قصد چنین کاری را نداشتم.»
    بعد از آن جامه طلبید و پوشید و برخاست. مردم زیادی با آن حضرت نزد مأمون آمدند، مأمون برخاست و آن جناب را در کنار خود گرفت و به سینه چسبانید و مرحبا کرد و اذن نداد احدی را که بر او داخل شود و پیوسته با آن حضرت صحبت می‏کرد.
    چون مجلس خواست منقضی شود حضرت فرمود: «ای مأمون! من تو را نصیحتی می‏کنم، قبول کن.»
    مأمون گفت: «بلی ای فرزند رسول خدا.»
    حضرت فرمود: «می‏خواهم که شب بیرون نروی چون من از این خلق نگون‏سار بر تو ایمن نیستم و نزد من دعائی است که با آن خود را متحصن ساز و به وسیله‏ ی آن خود را از بدیها و بلاها و مکروهات محافظت نما چنانچه دیشب مرا از شر تو نگاهداشت، و اگر لشگرهای روم و ترک را ملاقات کنی و تمامی با جمیع اهل زمین برعلیه تو جمع شوند از ایشان به تو بدی نرسد، و اگر می‏خواهی آن را برای تو می‏فرستم تا آنکه بواسطه‏ ی آن از همه‏ی آن چیزها ایمن باشی.»
    مأمون گفت: «بلی، به خط خود بنویس و به سوی من بفرست.» حضرت قبول نمود.
    چون صبح شد حضرت جواد علیه ‏السلام خادم مأمون را نزد خود طلبید و با خط خود این حرز را نوشت و فرمود: «این را به نزد مأمون ببر و بگو برای این دعا از نقره‏ ی پاک لوله بسازد و آنچه بعد از این خواهم گفت بر آن نقره بنویسد و چون خواست که بر بازو بندد وضوی کامل گرفته و چهار رکعت نماز بخواند بدین ترتیب که: در هر رکعت حمد یک مرتبه و هر کدام از آیةالکرسی و شهد الله و الشمس و ضحیها و اللیل و توحید را هفت مرتبه بخواند و چون از نماز فراغ شود دعا را بر بازوی راست خود ببندد تا در محل سختی‏ها و تنگی‏ها به حول و قوه‏ی خدا از هر چه بترسد سالم ماند و حذر کند.»
    مرویست که: چون مأمون این حرز را از آن حضرت گرفت و با اهل روم جنگ کرد، در همه‏ ی غزوات و جنگها به برکت این حرز مبارک پیروز شد و این حرز مبارک به حرز امام جواد علیه‏ السلام معروف است و در کتب ادعیه موجود می‏باشد. (1)(2) .
    ----------------------------------------------------------------------

    (1) مهج الدعوات.
    (2) عجایب و معجزات شگفت‏انگیزی از امام جواد؛ تهیه و تنظیم: واحد تحقیقاتی گل نرگس ؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.
    نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 08:00 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام جواد-معجزات، دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    كرامت حضرت جواد علیه السلام و بینایی چشم نابینا

    قطب راوندی روایت كرده از محمد بن میمون كه در ایامی كه حضرت جواد(علیه السلام) كودك بود و جناب امام رضا(علیه السلام) هنوز بخراسان نرفته بود سفری به مكه نمود من نیز در خدمت آن حضرت بودم، چون خواستم مراجعت كنم خدمت آن حضرت عرضه داشتم كه من میخواهم بمدینه بروم كاغذی برای ابوجعفر محمد تقی(علیه السلام) بنویسید تا من ببرم حضرت تبسمی فرمود و نامه ای نوشت، من آن را به مدینه آوردم و در آن وقت چشمان من نابینا شده بود پس موفق خادم حضرت محمدتقی(علیه السلام) را آورد در حالیكه در مهد جای داشت پس من نامه را به آن جناب دادم، حضرت به موفق فرمود كه مهر از نامه بردار و كاغذ را باز كن،‌ پس موفق مهر از كاغذ برداشت و آن را گشود مقابل آن جناب،‌ پس حضرت آنرا ملاحظه كرد آنگاه فرمود:« ای محمد احوال چشمت چگونه است؟»

    عرض كردم:« یابن رسول الله چشمم علیل شده وبینائی از او رفته چنانچه مشاهده میفرمائی»

    پس حضرت دست مبارك به چشمان من كشید. از بركت دست آن حضرت چشمان من شفا یافت. پس من دست و پای آنجناب را بوسیدم و از خدمتش بیرون آمدم در حالیكه بینا بودم.(1)

    ----------------------------------------------

     (1) منتهی الآمال، ج2،‌ ص371

     


    نوشته شده در سه شنبه 10 تیر 1393 ساعت 05:57 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام جواد-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    امام جواد (علیه السلام) و خواندن ذهن

    قطب راوندی روایت كرده از حسین مكاری كه گفت:
    داخل بغداد شدم در هنگامی كه حضرت امام محمد تقی(علیه السلام) نیز در بغداد بود و در نزد خلیفه در نهایت جلالت بود. من با خودم گفتم كه دیگر حضرت جواد( علیه السلام) بمدینه برنخواهد گشت با این مرتبتی كه در اینجا دارد و از حیثیت جلال و طعامهای لذیذ و غیره. چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم آنجناب سر بزیر افكند پس سر بلند كرد در حالیكه رنگ مباركش زرد شده بود،‌ فرمود:« ای حسین نان جو با نمك نیم كوب در حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من بهتر است از آنچه كه مشاهده می كنی در اینجا(1)

    -------------------------------------------------------

    (1) منتهی الآمال،‌ ج2، ص371

     


    نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 01:00 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام جواد-معجزات،
  • [ نظرات ]