تبلیغات
امپراطورهای عالم - مطالب امیرالمؤمنین-کرامات

دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل

بسم الله الرحمن الر حیم

 

تعلیم قرآن، توسط امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه)

رمیله مى‏گوید: على- علیه السّلام- شخصى را در حال خیاطى و آوازخوانى دید و فرمود: «اى جوان! اگر قرآن بخوانى براى تو بهتر است».

گفت: خوب نمى‏توانم بخوانم، دوست داشتم خوب قرآن مى‏خواندم.

حضرت فرمود: «نزدیك بیا» جوان نزدیك على- علیه السّلام- آمد و على- علیه السّلام- آهسته چیزى در گوش او گفت كه تمام قرآن در قلب او نقش بست و حافظ كل قرآن شد(1)

-----------------------------------------

(1) بحار: 42/ 17، حدیث 1.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد 1393 ساعت 10:47 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-کرامات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    بخشندگی امیرالمؤمنین از زبان معاویه(لعنةالله علیه)

     

    «شعبى‏» از زبان كسانیكه على را خوب مى‏شناختند روایت مى‏كند كه او بخشنده ترین مردم بود كه از مال خود براى مردم مى‏بخشید واگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحیحترین شهادتها باشد باید فهمید كه بخشش و كرم على تا چه پایه بوده كه معاویة بن ابى سفیان هم به آن شهادت داده، در حالى كه او همیشه مى‏كوشید كه از على عیب جویى كند و از او انتقاد نماید. 

    معاویه مى‏گوید: «اگر على خانه‏اى پر از طلاى ناب و خانه‏اى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پیش از علوفه مى‏بخشد!»(1)

    -----------------------------------------------------------

    (1)امام على (علیه السلام) صداى عدالت انسانى. ج 2 - 1 ص 122

    نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت 02:13 ب.ظ توسط : داعی | دسته : دشمنان اهل بیت، امیرالمؤمنین-کرامات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

     

    امیرالمؤمنین(علیه السّلام) و خزانه‏دار معاویه‏

    امام صادق(علیه السّلام) روایت مى‏كند: شخصى به نام جبیر، خزانه‏دار معاویه بود و مادر پیرى داشت كه در كوفه زندگى مى‏كرد. روزى به معاویه گفت:

    مادر پیرم در كوفه است و دلم براى او تنگ شده است، اجازه بدهید بروم و او را ملاقات كنم و حق مادرى را ادا نمایم.

    معاویه گفت: در كوفه چه كار مى‏كنى؟ چون در آنجا مرد ساحرى است كه به او «على بن ابى طالب» مى‏گویند و مى‏ترسم تو را فریب دهد! جبیر گفت: من با على چه كار دارم، مى‏روم و مادرم را زیارت مى‏كنم و بر مى‏گردم. معاویه اجازه داد. جبیر آمد تا به عین التمر (1) رسید. و مقدار پولى كه همراه آورده بود در آنجا دفن كرد. مأموران على- علیه السّلام- او را گرفتند و پیش آن حضرت آوردند.

    وقتى كه چشم -امیرالمؤمنین- على(علیه السّلام) به او افتاد، فرمود: اى جبیر! تو گنجى از گنجهاى خدا هستى معاویه به تو گفته است كه من ساحر هستم.

    جبیر گفت: به خدا سوگند! همین طور است.

    امام فرمود: پیش تو مقدارى پول بود كه قسمتى از آن را در عین التمر، مخفى كردى.

    جبیر گفت: «درست مى‏فرمایید یا امیر المؤمنین!».

    -امیرالمؤمنین- على(علیه السّلام) رو كرد به امام حسن و فرمود: یا حسن! او را به خانه خود ببر و به او نیكى كن.

    فرداى آن روز، على- علیه السّلام- او را صدا كرد و فرمود: در زمان رجعت او از طرف كوه اهواز با چهار هزار سواره مسلح مى‏آید و كنار قائم اهل بیت(علیه السّلام) مى‏جنگد(2)

    ------------------------------------------------

    ( 1) شهرى نزدیك انبار، در غرب كوفه است.

    ( 2) بحار: 41/ 296، حدیث 20.-- جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 154

    نوشته شده در یکشنبه 16 مهر 1391 ساعت 03:10 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-کرامات، امیرالمؤمنین-علم،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

     

    امیرالمؤمنین(صلوات الله و سلامه علیه) و اخبار غیب

    امام باقر(سلام الله علیه) مى‏فرماید: پیش امیر المؤمنین- علیه السّلام- سوره إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها  تلاوت شد تا رسید به وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها  یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها.

    حضرت فرمود: من «الانسان» هستم و به من اخبار گفته مى‏شود.

    ابن الكوّاء گفت: یا امیر المؤمنین وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِیماهُمْ؛ چه كسانى هستند؟

    حضرت فرمود: «ما اعراف هستیم و یاران خود را از سیماى آنها مى‏شناسیم و ما اعرافیها بین بهشت و جهنم مى‏ایستیم. كسى وارد بهشت نمى‏شود مگر اینكه ما او را بشناسیم و او ما را بشناسد. و كسى وارد آتش نمى‏شود مگر اینكه ما او را نشناسیم و او ما را نشناسد».

    ابن الكوّاء اظهار تشیع مى‏كرد و على- علیه السّلام- او را با جمله «واى بر تو» مخاطب قرار مى‏داد، وقتى كه جنگ نهروان پیش آمد، ابن الكوّاء طرف مقابل قرار گرفت و با آن حضرت جنگید! مردى پیش آن حضرت آمد و گفت: من تو را دوست دارم.

    حضرت فرمود: «دروغ مى‏گویى».

    آن مرد گفت: سبحان اللَّه! مثل اینكه قلبم را مى‏داند.

    یك نفر دیگر آمد و گفت: من شما اهل بیت پیامبر را دوست دارم.

    حضرت فرمود: «دروغ مى‏گویى، ما را نه مخنّثى دوست مى‏دارد و نه دیّوثى و

    نه ولد الزّنایى و نه كسى كه در حیض نطفه‏اش بسته شده است».

    آن مرد رفت و وقتى كه جنگ بر پا شد در لشكر معاویه قرار گرفت‏(1)

    -----------------------------------------------------

    ( 1) بحار: 42/ 17، حدیث 2- جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 151و152

    نوشته شده در جمعه 14 مهر 1391 ساعت 12:45 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-علم، امیرالمؤمنین-کرامات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    امیرالمومنین و صد ناقه از دل کوه!!!

    عده اى از نصارا حضور پیامبر اكرم (ص ) آمدند و گفتند: مى رویم و تمام خویشان و قوم خود را مى آوریم ، اگر صد شتر بچه دار براى ما بیاورى به تو ایمان مى آوریم ! پیامبر اكرم (ص ) نیز براى آنها صد شتر تعهد كرد، آنان به وطن خود برگشتند.

    گفتند: ما در كتاب هاى خود خوانده ایم كه هر پیامبرى جانشین و وصى دارد. جانشین پیامبر شما كیست ؟

    مردم ابوبكر را به او نشان دادند! بر ابوبكر وارد شدند و گفتند: تعهد محمد(ص ) را ادا كن . ابوبكر گفت : چه تعهدى كرده است ؟

    گفتند: صد شتر بچه دار كه تمامش سیاه باشد.

    ابوبكر گفت : ارثیه رسول خدا(ص ) به اندازه طلب شما نیست . آنان به زبان خود به یكدیگر گفتند: دین محمد(ص ) باطل است !

    سلمان حاضر بود و زبان آنها را مى فهمید، به آنها گفت : بیایید تا وصى رسول خدا(ص ) را به شما نشان دهم . در این هنگام على (ع ) وارد مسجد شد. آنها با سلمان به طرف او رفتند و مقابل حضرت نشستند و گفتند: پیامبر شما صد شتر با این صفات براى ما تعهد كرده بود.

    على (ع ) فرمود: (در این صورت ایمان مى آورید).

    گفتند: بلى . حضرت فرداى آن روز آنها را به جبانه برد و منافقین خیال مى كردند كه حضرت مفتضح خواهد شد. وقتى كه به آن جا رسیدند حضرت دو ركعت نماز خواند و به آرامى دعا كرد و با چوب دستى رسول خدا(ص ) به سنگى زد و از آن صدایى مثل ناله شتر حامله شنیده شد. آن گاه سنگ شكافه شد و سر شتر در حالى كه با افسار بود، از آن بیرون آمد. به امام حسن (ع ) فرمود:(افسارش را بگیر) تا این كه صد شتر سیاه موى بچه دار از آن بیرون آمد.

    با مشاهده این صحنه تمام نصارا ایمان آوردند. سپس گفتند: (ناقه صالح یكى بود و به خاطر آن تمام قومش هلاك شدند. یا امیرالمؤ منین دعا كن این ها به جاى خود برگردند، تا این كه سبب هلاكت امت محمد(ص ) نشوند.

    حضرت دعا نمود، سپس شترها از جایى كه بیرون آمده بودند، وارد شدند و ناپدید گشتند.(1)

     

    -----------------------------------------------------------------------------------------

    (1) بحارالانوار: 41/198، حدیث 10

    نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1391 ساعت 11:13 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-کرامات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

     

    فضائل زیادی برای حضرت امیرالمؤمنین(صلوات الله و سلامه علیه) از طریق شیعه و سنی و حتی کفار نقل شده و همه دنیا به فضائل آن حضرت معترفند ولی کسی فضیلتی برای خلفاء ثالثه سراغ ندارد مگر اینکه کسی به دروغ فضیلتی برای آن سه خلیفه ناحق ملعون جعل کند.

    جالب آنجاست که خلفاء به دفعات مختلف به فضائل امیرالمؤمنین(صلوات الله و سلامه علیه) اعتراف کردند و عکس این موضوع هیچ وقت اتفاق نیفتاده است.

     

    اعترافات عمر به فضائل امیرالمؤمنین(صلوات الله و سلامه علیه)

     

    از امام باقر(سلام الله علیه) روایت شده که می فرماید:

    عمر بن خطاب در اولین روز خلافتش منبر رفت و گفت: به خدا قسم،  به علی بن ابیطالب(صلوات الله و سلامه علیه) دوازده فضیلت داده شده، که نه من و نه هیچ کس دیگر مثل آنها را ندارد؛ و حتی یکی از آنها را ندارد.

    فضیلت اول: تولد او در کعبه است.

    فضیلت دوم: ازدواج او به دستور خدا و عقد او توسط خدا خوانده شده است(ازدواج او آسمانی است)

    فضیلت سوم: زوجه او فاطمه است.

    فضیلت چهارم: حسن و حسین(سلام الله علیهما) فرزندان او هستند.

    فضیلت پنجم: فرمایش رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در حضور من:« هر کس من مولای او هستم پس علی مولای اوست، خدایا دوست بدار دوستان علی را و دشمن بدار دشمنان علی را»

    فضیلت ششم: روز غدیر، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) پیش من فرمود:« ای علی؛ نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسی است[یعنی تو برادر و وصی بلافصل من هستی]

    فضیلت هفتم: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تمام درهای خانه های صحابه را به طرف مسجد را بست و در خانه علی(صلوات الله و سلامه علیه) را هیچ وقت نبست.

    فضیلت هشتم: گفتار نبی(صلی الله علیه و آله) که فرمود: هر کس عبادت کد خدا را در مانند مکه و مدینه به مدت نهصد و پنجاه سال مانند نوح در قومش،و صبر کند بر گرمای مکه و گرسنگی مدینه و مالش را که به اندازه کوه ابوقبیس باشد، در راه خدا انفاق کند، و بین صفا و مروة در راه خدا با قصد قربت جهاد کند؛ اما ولایت تو را ای علی نداشته باشد، عمل او و زهد او و انفاق او پوچ و بی ارزش می باشد.»

    فضیلت نهم: ستارگان به خانه او فرود آمدند.

    فضیلت دهم: خورشید برای او دو مرتبه در مدینه و یک مرتبه در عراق برگشت برگشت.

    فضیلت یازدهم: صحبت کردن او با مردگان و شیر و گرگ و آهو و اژدها و ماهی بود.

    فضیلت دوازدهم: او می تواند پنجاه هزار نفر مثل من(عمر) را با دست چپش بکشد و از دست راستش استفاده نکند.

    و علی ابن ابیطالب(صلوات الله و سلامه علیه) [در آن مجلس] حضور داشت، پس سرش را بالا آورد و فرمود: [عمر] به حق اعتراف کرد، قبل از آنکه بر علیه او شهادت بدهند.(1)

    ---------------------------------------------------------------------------

    (1)   اثنی عشریه، ص 700

    نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 04:27 ب.ظ توسط : داعی | دسته : دشمنان اهل بیت، امیرالمؤمنین-اشعار، امیرالمؤمنین-کرامات،
  • [ نظرات ]

  • زنی كه خواست با پسر خود ازدواج كند!!!

    امیرالمومنین (صلوات الله و سلامه علیه) به (وشاء) فرمود : به محلتان برو! زن و مردی را بر در مسجد مس بینی با هم نزاع می كنند آنان را به نزد من بیاور، وشاء می گوید بر در مسجد رفتم دیدم زن و مردی با هم مخاصمه می كنند، نزدیك رفتم و به آنان گفتم امیرالمومنین شما را می طلبد، پس همگی به نزد آن حضرت رفتیم.
    علی (صلوات الله و سلامه علیه) به جوان فرمود : با این زن چكار داری؟
    جوان : یا امیرالمومنین ! من این زن را با پرداخت مهریه ای به عقد خود درآوردم و چون خواستم به او نزدیك شوم ، خون دید و من در كار خود حیران شدم. امیرالمومین (صلوات الله و سلامه علیه) به جوان فرمود : این زن بر تو حرام است و تو هرگز شوهر او نخواهی شد.
    مردم از شنیدن این سخن در اضطراب و تعجب شدند.
    علی (صلوات الله و سلامه علیه) به زن فرمود : مرا می شناسی؟
    زن : نامتان را شنیده ولی تاكنون شما را ندیده بودم.
    علی (صلوات الله و سلامه علیه) : تو فلان زن دفتر فلان و از نوادگان فلان نیستی؟
    زن : آری ، بخدا سوگند.
    حضرت علی (صلوات الله و سلامه علیه) : آیا به فلان مرد، فرزند فلان در پنهانی طیور عقد غیر دائم ، ازدواج نكردی و پس از چندی زاییدی و چون از عشیره و بستگانت بیم داشتی طفل را گذارده و در برابرش ایستاده و عشق و علاقه ات نسبت به او در هیجان بود، دوباره برگشتی و فرزند را بغل كردی و با به زمین گذاردی و طفل، گریه می كرد و تو ترس رسوایی داشتی، تا اینكه سگی بالای سر پسرت آمد و او را گار گرفت و تو بخاطر شدت علاقه ای كه به فرزند داشتی سنگی به طرف سگ انداخته سر فرزندت را شكستی، كودك صیحه زد و تو می ترسیدی صبح شود و رازت فاش گردد، پس برگشتی و اضطراب خاطر و تشویش داشتی ، در این هنگام دست به دعا برداشته و گفتی : بار خدایا! ای نگهدارنده ودیعه ها.
    زن گفت : بله ، بخدا سوگند همین بود تمام سرگذشت من و من از گفتار شما بسی در شگفتم.
    س امیرالمومنین (صلوات الله و سلامه علیه) به جوان رو كرد و فرمود : پیشانیت را باز كن ، و چون باز كرد آن حضرت جای شكستگی پیشانی جوان را به زن نشان داد و به او فرمود : این جوان پسر توست و خداوند با نشان دادن آن علامت به او نگذاشت به تو نزدیك گردد، و همانگونه كه از خدا خواسته بودی فرزندت را حفظ كند ، او را برایت نگهداشت ، پس شكر و سپاس خدای را به جای بیاور.(1)
    -----------------------------------
    1 - مناقب ، سروی ، ج 1 ، ص 424

    نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390 ساعت 01:48 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-کرامات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    در كتاب سفینة البحار، جلد اول، ص 648 آمده است كه:

    امیر مؤمنان حضرت علی صلوات الله و سلامه علیه در سفری با یكی از یهودیان خیبر،‌ هم سفر گردید و با هم حركت كردند تا به رودخانه ای كه عرض طولانی داشت و آب در آن بود، رسیدند. در آنجا پل یا وسیله دیگری نبود كه به آن طرف رودخانه بروند. با توجه به اینكه ، یهودی، حضرت را نمی شناخت.

    یهودی آهسته دعایی خواند و بر روی آب به راه افتاد، بی آنكه غرق شود خود را به آن سوی رودخانه رساند.

    سپس رو به امیرالمومنین علی صلوات الله و سلامه علیه كرد و گفت:«لو عرفت كما عرفت لجزت كما جزت»(یعنی اگر آنچه را كه من می دانم تو می دانستی- آن را می گفتی- و همانند من از روی آب به این طرف می آمدی بی آنكه غرق شوی.)

    امیرالمومنین علی صلوات الله و سلامه علیه فرمود: ای یهودی همان جا توقف كن تا من نیز بیایم.

    حضرت به خدا متوجه شد و به اذن پروردگار از روی آب قدم برداشت و خود را به آن سوی رودخانه رساند.

    یهودی تعجب كرد و به دست و پای حضرت امیر صلوات الله و سلامه علیه افتاد و عرض كرد: ای جوان چه گفتی كه آب در زیر پای تو مانند سنگ سخت شد و از روی آن به این طرف آمدی؟

    امیرالمومنین علی علیه السلام به او فرمود: تو چه گفتی كه بر آب قدم نهادی و رد شدی؟

    یهودی گفت: من خدا را به وصی اعظم محمد( صلی الله علیه و آله و سلم) خواندم، خداوند به من لطف كرد و از روی آب گذشتم.

    حضرت امیرالمومنین علی صلوات الله و سلامه علیه فرمود: آن وصی محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)‌ من هستم.

    یهودی گفت: به راستی كه حق می گویی.

    آن گاه قبول اسلام كرد و در حضور امیر مومنان صلوات الله و سلامه علیه به افتخار اسلام نائل آمد.

    نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1387 ساعت 10:08 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-کرامات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    در كتاب بحار جلد 41 و در صفحه 251 آمده است كه:

    امام صادق صلوات الله و سلامه علیه می فرماید:

    هنگامی كه امیرالمومنین علی صلوات الله و سلامه علیه از جنگ صفین برمی گشت، در ساحل فرات ایستاد و فرمود: ای وادی من كیستم؟

    رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه می كردند. صدایی از فرات شنیدند كه گفت:« اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و ان علیا امیرالمومنین حجة الله علی خلقه»

    نوشته شده در جمعه 25 مرداد 1387 ساعت 12:08 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-کرامات،
  • [ نظرات ]