دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل
بسم الله الرحمن الرحیم

من محمد بن علی بن حسینم

امام باقر علیه‏ السلام فرموده است:« اظهار چیزی پیش از آن که پایدار شود مایه تباهی است.» 

علی بن محمد مالکی در کتاب فصول المهمة از بعضی اهل علم و خبر نقل می‏کند که گفت: بین مکه و مدینه بودم، پیرمردی را دیدم که در بیابان گاهی ظاهر و گاهی پنهان می‏شود، تا آن جا که گفت: پیرمرد فرمود: من محمد بن علی بن حسین هستم. پس رو برگرداندم و او را ندیدم و نمی‏دانم در زمین فرو شد و یا به آسمان بالا رفت. (1)
----------------------------------------------------
(1) معجزات امام محمد باقر؛ حبیب الله اکبرپور؛ الف چاپ اول 1382. 
برچسب‌ها: الله، امام، حسین، علی، محمد، معجزه، مدینه،
نوشته شده در یکشنبه 2 آذر 1393 ساعت 01:37 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام باقر-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    شکایت کبوتر از مار و جوشیدن آب از زمین
    جابر جعفی می‏گوید: با امام باقر علیه ‏السلام به حج رفتیم و من همراه او در محمل بودم. یک کبوتر صحرایی آمد و اطراف محمل آن حضرت نشست و شروع به سروصدا کرد.
    من رفتم تا آن را بگیرم که ناگهان حضرت صدا زد: «ای جابر! این کار را انجام نده، او به ما اهل‏ بیت پناه آورده است.»
    پرسیدم: «از چه چیزی به شما شکایت می‏کند؟»
    حضرت فرمود: «می‏گوید سه سال است در این کوه تخم می‏گذارد ولی ماری می‏ آید و تخم هایش را می‏خورد. از من خواست که دعا کنم تا خدا آن مار را بکشد، من هم دعا کردم و خدا آن را کشت.» بعد رفتیم تا اینکه وقت سحر شد. امام باقر علیه‏ السلام به من فرمود: «پیاده شو ای جابر!»
    پس من پیاده شدم و افسار شتر را گرفتم. آن حضرت نیز پیاده شد و از راهی که می‏رفت، متمایل گردید و به سوی یک تپه‏ ی شنی رفت.
    شنها را کنار زد در حالی که می‏گفت: «خدایا! ما را سیراب و پاک گردان.»
    در این حال، سنگی بلند و سفید پدید آمد، حضرت آن را برداشت، ناگهان چشمه‏ ی صافی جوشید. پس وضو گرفتیم و از آن چشمه نیز آشامیدیم. سپس به راه خود ادامه دادیم. وقتی که صبح شد، نه آبادی بود و نه درختی. حضرت به طرف درخت خشکی رفت و نزدیک شد و فرمود: «ای نخل! ما را از آنچه خدا در تو قرار داده است سیر گردان.»
    به خدا قسم! دیدم که درخت، خم شد تا اینکه ما از میوه ‏اش چیدیم و خوردیم.
    عرب بادیه‏ نشینی در آنجا بود، وقتی که این صحنه را دید گفت: «ساحری مانند تو ندیده‏ ام.»
    امام باقر علیه‏السلام فرمود: «ای عرب! ما اهل‏بیت پیامبر را تکذیب نکن؛ چون نه ساحر هستیم و نه کاهن، بلکه نامهایی را به ما آموخته‏ اند که اگر با آنها خدا را بخوانیم، هر چه بخواهیم به ما داده می‏شود و اگر دعا کنیم اجابت می‏گردد.» (1) .(2)
    ---------------------------------------------
    (1) بحارالانوار ج 46.
    (2) عجایب و معجزات شگفت‏انگیزی از امام باقر؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

    نوشته شده در پنجشنبه 10 مهر 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام باقر-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    توسل پیدا کردن گرگ وحشی به امام باقر (علیه السلام)
    محمد بن ابی‏ مسلم می‏گوید: با ابی‏ جعفر امام محمد باقر علیه‏ السلام برای انجام کاری بیرون رفتیم. پس گرگی را دیدیم که از کوه پایین آمد. آن گرگ آمد و دستهایش را بلند کرد و به برآمدگی زین اسب حضرت نهاد و گردنش را بلند کرد. پس با آن حضرت صحبت نمود.
    امام باقر علیه ‏السلام به او فرمود: «برگرد، به تحقیق که دعا کردم.» سپس آن گرگ برگشت.
    عرض کردم: «ای سید و آقای من! قضیه چه بود؟»
    آن حضرت فرمود: «آن گرگ گفت: جفت من با سختی و مشقت می‏زاید و زائیدن بر او سخت می‏باشد، دعا کن تا خدای تعالی فرجی اعطاء فرماید و به ما فرزندی بدهد که شیعیان تو را آزار نکند؛ من هم گفتم: برو که دعا کردم.»(1) .(2)

    --------------------------------------------------------------
    (1)خلاصة الأخبار.
    (2) عجایب و معجزات شگفت‏انگیزی از امام باقر؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

    برچسب‌ها: الله، امام باقر، كوه، گرگ، دعا، اخبار، وحشی،
    نوشته شده در چهارشنبه 9 مهر 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام باقر-كرامات، امام باقر-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    مستخدمینی از جـن
    امام باقر علیه ‏السلام فرموده است: آخرین حد کمال و رشد نیروی خرد را سه نشانه است، توجه کامل و آشنایی «فهم دین» به دین و شکیبایی در برابر ناگواریها و حساب و اندازه نگهداشتن در خرج و زندگی.
    و از سدیر صیرفی نقل شده که: حضرت باقر علیه ‏السلام راجع به کارهایی که در مدینه داشت به من سفارش کرد. (ظاهرا حضرت در مکه بوده‏اند) هنگامی که بیرون رفتم و در دره روحا(جایی بین مکه و مدینه است) بر شتر خویش سوار بودم و می‏رفتم، مردی را دیدم که از دور با جامه خود اشاره می‏کند؛ به طرف او رفتم؛ گمان کردم تشنه است، ظرف آبی به او دادم، گفت: من آب نمی‏خواهم و نامه‏ ای به من داد که گل آن هنوز خیس بود (گلی مثل لاک بر در نامه می‏زده ‏اند و آن را مهر می‏کرده ‏اند که کسی آن را باز نکند.)
    وقتی به مهر نامه نگاه کردم، مهر حضرت باقر علیه ‏السلام را دیدم، به او گفتم: چه موقع نزد صاحب این نامه بودی؟ گفت: همین الان نامه را خواندم، دستورهای دیگری در آن بود. سپس نگاه کردم، کسی را ندیدم. هنگامی که حضرت باقر علیه ‏السلام را ملاقات کردم، به ایشان گفتم: فدایت شوم! مردی نامه‏ ای که گل آن تر بود؛ برای من آورد. فرمود:ای سدیر! ما مستخدمینی از جن داریم که هر وقت کار سریعی داریم، آنها را می‏فرستیم. (1)
    -------------------------------------------------------------

    (1) معجزات امام محمد باقر؛ حبیب الله اکبرپور؛ الف چاپ اول 1382.
    برچسب‌ها: الله، امام باقر، معجزه، بیابان، شتر، آب، جن،
    نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام باقر-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

     

    امام باقر (علیه السلام) و خریدن كنیز

    از عیسى بن عبد الرحمن، از پدرش، روایت كرده است كه ابن عكاشه أسدى بر امام باقر- علیه السّلام- وارد شد و امام صادق- علیه السّلام- نیز حضور داشت، مقدارى انگور آورد و حضرت فرمود: بعضى از مردم انگور را دانه دانه مى‏خورند. و برخى هم به گمان اینكه سیر نخواهند شد، سه تا و چهارتا مى‏خورند، ولى شما دوتا- دوتا بخورید كه بهتر است.

    عكاشه به حضرت باقر گفت: چرا براى ابا عبد اللَّه (امام صادق- علیه السّلام-) زن نمى‏گیرى در حالى كه جوان است و وقت ازدواجش رسیده است. و در مقابل حضرت، كیسه زر مهرشده‏اى قرار داشت.

    حضرت فرمود: به زودى برده فروشى از بربر مى‏آید و در منزل میمون فرود مى‏آید. پس با همین كیسه از او یك كنیز بخر. راوى مى‏گوید: وقت موعود رسید و نزد امام- علیه السّلام- رفتم، فرمود: آیا خبر ندهم شما را از آن برده فروشى كه قبلا به شما گفته بودم؟ اكنون او آمده است. برو و با این پول از او یك كنیز بخر. ما نزد برده فروش رفتیم. او به ما گفت: همه كنیزهایم را فروخته‏ام مگر دوتا كه آنها مریض هستند و یكى بهتر از دیگرى است.

    گفتیم: آنها را به ما نشان بده. او نیز آنها را به ما نشان داد.

    گفتیم: آن كنیز بهتر را چند مى‏فروشى؟

    گفت: به هفتاد دینار.

    گفتیم: خیلى خوب.

    گفت: هفتاد دینار، نه كم و نه زیاد.

    گفتیم: آن را به این كیسه مى‏خریم، هر چه باشد.

    نزد آن برده فروش، پیر مردى ریش سفید بود. او گفت: مهر را بردارید و آن را وزن نمایید.

    برده فروش گفت: باز نكنید، اگر یك ذره هم كم باشد نمى‏فروشم.

    پیرمرد گفت: آن را وزن كنید.

    راوى مى‏گوید: باز كردیم و وزن نمودیم. متوجّه شدیم كه به اندازه هفتاد دینار بود، نه زیاد و نه كم. و كنیز را تحویل گرفتیم و خدمت امام باقر- علیه السّلام- آوردیم و جریان را به حضرت گفتیم.

    آنگاه حضرت، خدا را حمد و ثنا كرد و رو به كنیز نمود و فرمود: اسمت چیست؟

    كنیز گفت: حمیده.

    حضرت فرمود: تو حمیده دنیا و محموده آخرت هستى. آیا تو دختر باكره هستى یا نه؟

    گفت: من دختر باكره هستم.

    فرمود: در دست برده فروش، چگونه باكره مانده‏اى؟

    گفت: او هر وقت قصد داشت نزدیك من بیاید، ناگاه پیرمردى ریش سفید مى‏آمد و مانع مى‏شد.

    حضرت فرمود: اى جعفر! این كنیز مال توست آن را بگیر. همو بود كه امام موسى- علیه السّلام- از او زاییده شد.(1)(2)

    --------------------------------------------------

    (1) بحار: 48/ 5، حدیث 5.

    (2) جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 225و226

     

    نوشته شده در جمعه 26 اردیبهشت 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام باقر-معجزات،
  • [ نظرات ]