تبلیغات
امپراطورهای عالم - مطالب امام سجاد-معجزات

دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل
بسم الله الرحمن الرحیم

ظاهر شدن دو شیر از غیب و دریدن دزد
می‏گویند: در سفری حضرت علی بن الحسین علیهما السلام به قصد حج در حال حرکت بود. در بین راه به یک وادی در ما بین مکه و مدینه رسید پس ناگهان مرد راهزنی به آن حضرت برخورد و به آن حضرت گفت: «پائین بیا.»
حضرت به او گفت: «مقصودت چیست؟»
او گفت: «می‏خواهم ترا بکشم و اموالت را بگیرم.»
حضرت فرمود: «من هر چه دارم را با تو قسمت کرده و بر تو حلال می‏نمایم.»
او گفت: «نه.»
حضرت فرمود: «برای من، بقدری که مرا به مقصد برساند بگذار و بقیه آن مال تو باشد.»
او گفت: «نه.»
حضرت فرمود: «پروردگار تو کجا است؟»
او گفت: «در خواب می‏باشد.»
در این حال دو شیر حاضر شدند و یک شیر، سر آن ملعون را، و شیر دیگر پایش را گرفتند و کشیدند. در این هنگام حضرت فرمود: «گمان کردی که پروردگارت در خواب است؟!» (1)(2).

-----------------------------------------------------------

(1) مدینة المعاجز.
(2) عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام سجاد؛ تهیه و تنظیم واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شاکر؛ چاپ اول 1386 .
نوشته شده در شنبه 1 آذر 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام سجاد-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    معجزه یوسف نبی(علیه السلام) از امام سجاد(صلوات الله علیه)
    در کتاب شریف اصول کافی آمده است:
    زنی که معروف به «حبابه‏ ی والبیه» بود گفت: در وقتی که امیرمؤمنان علیه ‏السلام در کوفه تشریف داشتند، در مسجد کوفه به خدمتشان مشرف شدم. از آن جناب، علامت و نشانه‏ ی امامت را پرسیدم. حضرت به سنگی که بر زمین مسجد افتاده بود اشاره کرد و آن را خواست. سنگ را به دست امام دادم. آن حضرت انگشتر خویش را از دست بیرون آورد و بر سنگ زد. دیدم که اثر و نقش رنگین انگشتری بر سنگ به جا ماند، مثل این که انگشتر را بر موم نرم فرو برده باشد. آنگاه فرمود: «ای حبابه! هر که بعد از من چنین نمود او امام پس از من است.» پس از شهادت امیرمؤمنان علیه ‏السلام به حضور امام حسن علیه‏ السلام مشرف شدم و عرض کردم:
    «ارنی دلالة الامامة» «علامت امامت خویش را به من نشان دهید.»
    امام حسن علیه ‏السلام فرمود: «ای حبابه! آن سنگی را که پدرم مهر نمود به من بده» و آن‏گاه انگشتر خویش را بر آن سنگ زد و فورا نقش پیدا کرد. بعد از امام حسن علیه‏ السلام همین عمل را امام حسین علیه‏ السلام انجام داد و چون نوبت به امام سجاد علیه ‏السلام رسید عمر من به 113 سال رسیده بود و قدم خمیده گشته بود و پیری مرا از پای درآورده بود. چون به محضر امام زین‏ العابدین علیه‏ السلام رسیدم، آن حضرت را مشغول نماز دیدم و آن حضرت چون از یک نماز فارغ می‏گشت فورا نماز دیگری را از سر می‏گرفت. چون انتظار من به طول انجامید به پا خاستم تا بروم. ناگهان امام علیه ‏السلام با دست اعجاز به من اشاره نمود. به قدرت کامله‏ ی الهی و توجهات امام سجاد علیه ‏السلام ناگاه جوانی به من برگشت و چون دختری نوجوان شدم! آن‏گاه به من فرمود: «ای حبابه! آن سنگ را به من بده.» و آن را مهر فرمود. حبابه گوید: من به محضر امام باقر و امام صادق و امام کاظم و امام رضا علیهم‏ السلام نیز رسیدم و چون به محضر امام هشتم علیه‏ السلام رسیدم بار دیگر پیر و نحیف شده بودم. آن حضرت سنگ را برایم مهر نمود و فرمود:

    «اینک مهیای سفر آخرت باش که به زودی از دنیا خواهی رفت.»(1). حبابه - این زن سعادتمند - پس از 9 ماه از دنیا رفت و امام رضا علیه‏ السلام بر جنازه‏ ی او نماز گزارد. (2)
    -----------------------------------------------

    (1) کلینی، اصول کافی، ج 2، کتاب الحجه، باب ما یفصل به بین دعوی المحق و المبطل.
    (2) کرامات و مقامات عرفانی امام سجاد؛ سید علی حسینی قمی؛ نبوغ؛ چاپ دوم 1381 .

    نوشته شده در جمعه 30 آبان 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام سجاد-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    ملائك در خدمت امام سجاد(سلام الله علیه)
    سعید بن المسیب می‏گوید: چون یزید ملعون، مسلم بن عقبه را به مدینه فرستاد تا آنجا را غارت کند و اهل مدینه را به قتل برساند، آن ملعونها اسبهای خود را بر ستونهای مسجد حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بستند و آنها را بر دور مرقد آن جناب باز داشتند و سه روز مشغول غارت مدینه بودند، و هر روز امام زین‏ العابدین علیه ‏السلام مرا برمی‏داشت و می‏آمد به نزد قبر رسول ‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم و دعائی می‏خواند که من نمی‏فهمیدم، و از اعجاز آن حضرت چنان شد که ما آنها را می‏دیدیم ولی آنها ما را نمی‏دیدند. مردی بر اسب اشهبی سوار و جامه ‏های سبز پوشیده بود، حربه‏ ای در دست داشت و هر روز می‏ آمد و بر درب خانه‏ ی آن حضرت می ‏ایستاد و هر که اراده می‏کرد که داخل خانه‏ ی آن حضرت شود، با آن حربه به او اشاره می‏ کرد و بی آنکه آن حربه به او برسد می‏ افتاد و می‏مرد. چون دست از غارت برداشتند، امام زین‏ العابدین علیه‏ السلام به خانه رفت و زیورهای زنان خود و جامه‏ های ایشان و گوشواره‏ های اطفال خود را جمع کرد و برای آن سوار بیرون آورد. او گفت: «ای فرزند رسول ‏خدا! من ملکی از شیعیان تو و پدر تو هستم، چون این افراد بر مدینه غالب شدند، من از حق تعالی اجازه خواستم که به زمین بیایم و شما را یاری بنمایم، و به آنچه کردم امید رحمت از خدا و شفاعت از رسول‏ خدا صلی الله علیه و آله و سلم و شما اهل‏ بیت علیهم ‏السلام دارم.» (1)(2) .
    ---------------------------------------------------

    (1) مناقب ابن شهر آشوب.

    (2) عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام سجاد؛ تهیه و تنظیم واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شاکر؛ چاپ اول 1386 .

    نوشته شده در سه شنبه 27 آبان 1393 ساعت 03:36 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام سجاد-معجزات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    امام سجاد(صلوات الله علیه) و مالك بن دینار

    آورده اند كه مالك بن دینار رحمت الله علیه وقتی به سفر حج از قافله دور افتاد و در بیابان می گشت كه ناگاه جوانی نورانی دید كه از دور می رفت.

    مالك خود را بدو رسانیده و مالك بسیار تشنه بود و شرم داشت كه از آن جوان آب طلبد و تشنگی خود را بدو بگوید اما پیش آمده سلام كردو شرایط تعظیم به جا آورد.

    دید آن جوان دست به هوا دراز كرده و مطهره پر از آب سرد از هوا گرفته به دست مالك دینار داد.

    مالك آن را برگرفت و بعد از خوردن آن مطهره را بدان جوان داد، چون قدمی برداشت جوان را ندیدو خود را در میان قافله دید.

    چون چند روز از این واقعه بگذشت، مالك باز به یك وادی راه كعبه رسید و بر سر چاهی رفت كه آب برمی داشت و كسی او را آب نمیداد،‌ ناگاه همان جوان ظاهر شد، بر سر چاه آمده و سر به طرف آسمان كرده چیزی بخواند، دیدم كه آب از آن چاه بجوشید و بالا آمد پس مرا به گوشه ی چشم اشاره فرمود كه برو آب بردار،‌ من مطهره را پر آب كردم. جمعیكه در آنجا حاضر بودند حال را نمی دیدند.

    چون مطهره را پر كردم دیگر او را ندیدم چون به حرم كعبه رسیدم،‌ آن جوان را در اندرون حرم دیدم كه نشسته است و مردم را تعلیم فرائض و تفسیر قرآن از محكم و متشابه و امر و نهی میفرمود.

    از یكی پرسیدم كه این جوان كسیت؟

    گفت: سنگریزه های مكه او را می شناسند كه او امام زمان علی بن الحسین صلوات الله علیهما امام زین العابدین است.(1)

    ------------------------------------------------------------

    (1) تحفة المجالس، باب معجزات حضرت سجاد صلوات الله علیه، معجزه دهم 

    نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام سجاد-معجزات،
  • [ نظرات ]