دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قائم مقام پدر

محمّد بن ابراهیم بن مهزیار مى‏گوید: هنگام وفات ابو محمّد امام حسن عسكرى(علیه السّلام) بسیار ناراحت شدم. نزد پدرم مقدار زیادى از بیت المال جمع شده بود كه آنها را به كشتى منتقل كرد و مى‏خواست به طرف عراق برود. من هم براى بدرقه او رفته بودم كه همان جا مریض شد و گفت: مرا برگردان این مرض موت است. و در باره این مال از خدا بترس. وصیّت كرد و سپس از دنیا رفت.

با خود گفتم: پدرم به چیزى كه درست نباشد وصیّت نمى‏كند. این مال را به عراق مى‏برم. اگر در آنجا كسى را كه باید مال را به او بدهم، یافتم به او مى‏سپارم و اگر نیافتم، انفاقش مى‏كنم. ولى در این باره به كسى چیزى نگفتم. در نزدیكى ساحل، خانه‏اى كرایه كردم و چند روز آنجا ماندم تا اینكه شخصى با نامه‏اى پیش من آمد كه در آن نوشته بود:

 «اى محمّد! همراه تو این مقدار مال است». و تمام خصوصیات آنها را توضیح داده بود. در حالى كه خود من هم مانند او نمى‏دانستم. مال را به آن شخص دادم.

و چند روز همین طور بودم و كسى از احوالم نمى‏پرسید لذا از این مسأله غمگین بودم.

و مجددا نامه‏اى به این مضمون رسید كه: «ما تو را به جاى پدرت منصوب نمودیم. بنا بر این خدا را شكر كن»(1)(2)

-------------------------------------------------------------------

(1) بحار: 51/ 364، حدیث 12.

(2) جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 356و357

 

  

نوشته شده در سه شنبه 31 تیر 1393 ساعت 06:49 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام زمان-نماینده ها، امام زمان-نامه ها،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

     

    داستان قاسم بن علاء

    ابو عبد اللَّه صفوانى مى‏گوید: قاسم بن علاء را دیدم كه 117 سال از عمر او گذشته بود. هشتاد سال بینا بود و بعد از آن، بینایى خود را از دست داد. امام على النقى و امام حسن عسكرى- علیهما السّلام- را درك كرده بود. چشمان نابیناى او قبل از هفت روز به مرگش، دوباره سالم گردید.

    قصّه‏اش از این قرار بود كه مى‏گوید: من در شهر «ارّان» آذربایجان بودم. و پیوسته نامه‏ها و توقیعات صاحب الامر- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- به او مى‏رسید. و بعد از او هم به ابو جعفر عمرى و پس از وى هم به ابو القاسم بن روح مى‏رسید.

    دو ماه نامه نرسید و قاسم بن علاء از این مسأله، ناراحت و مضطرب بود. من نزد او بودم و غذا مى‏خوردیم كه دربان آمد و مژده داد كه پیك عراق آمد اما بیش از این چیزى نگفت. قاسم به سجده افتاد. سپس مردى میان سال، با قامتى كوتاه وارد شد كه اثر راه در او دیده مى‏شد. و جبه‏اى پشمى بر تن و كفشى بند دار در پا داشت. و روى دوشش توبره اسب بود.

    وقتى كه او وارد شد، قاسم برخاست و او را بوسید و توبره را از او گرفت و بر زمین نهاد. سپس آب خواست و در طشت، دستهاى او را شست و نزد خویش نشاند. و با ما غذا خورد و بعد دستهاى خویش را شستیم. آنگاه آن مرد برخاست و نامه‏اى از جعبه‏اش بیرون آورد و به قاسم داد. و قاسم، نامه را گرفت و بوسید و به كاتبش كه «ابو عبد اللَّه بن ابى سلمه» نام داشت، داد تا بخواند. وقتى كه كاتب نامه را باز كرد و خواند، گریست تا اینكه قاسم گریه او را احساس كرد. پرسید: اى ابو عبد اللَّه! خیر باشد، آیا در آن چیزى هست كه تو را ناراحت كرده است؟

    گفت: خیر. پرسید: پس در آن چه نوشته است؟

    گفت: چهل روز بعد از رسیدن این نامه، تو از دنیا خواهى رفت. و بعد از نه روز از وصول این نامه تو مریض خواهى شد. و بعد از این، خداوند بینایى تو را به تو باز مى‏گرداند و تو هفت برابر ثواب خواهى داشت.

    قاسم پرسید: آیا در این هنگام، دینم سالم است؟

    گفت: دینت سالم خواهد بود.

    در این هنگام قاسم خندید و گفت: بعد از این عمر (طولانى)، دیگر چه آرزویى دارم؟

    آن مرد برخاست و از توبره‏اش سه لنگ، یك برد یمانى قرمز، یك عمامه دو پارچه و یك دستمال بیرون آورد. و قاسم آنها را گرفت. و قبل از آن هم پیراهنى داشت كه امام على النقى- علیه السّلام- به او خلعت داده بود.

    و قاسم در امور دنیا دوستى داشت كه ناصبى بود، به نام عبد الرحمن. او به خانه آمد. پس قاسم گفت: نامه را براى او بخوانید، چون دوست دارم او هدایت شود.

    گفتند: این چیزى است كه برخى از شیعیان آن را قبول نمى‏كنند تا چه رسد به عبد الرحمن. ولى قاسم نامه را بیرون آورد و گفت: برایش بخوانند تا برسد به جایى كه وقت مرگ را تعیین كرده است.

    عبد الرحمن رو به قاسم گفت: از خدا بترس! تو در دین خود، مرد دانایى هستى. و خداوند متعال مى‏فرماید: وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ‏ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (1).

    باز گفت: عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى‏ غَیْبِهِ أَحَداً (2). بلافاصله قاسم دنباله آیه شریفه را خواند: إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ؛ یعنى: جز آن كس كه از رسولان خود برگزیده است». و مولاى من مورد رضایت خداوند است.

    سپس قاسم گفت: تو این را مى‏گویى لكن تاریخ این روز را بنویس. اگر من بعد از آن روز یا قبل از آن روز مردم، بدان كه من بر عقیده درستى نیستم. ولى اگر در همان روز مردم، در خودت تأمّل كن.

    پس عبد الرحمن تاریخ آن روز را نوشت. و مردم متفرق شدند. روز نهم، قاسم تب كرد و مرضش تا مدتى شدّت پیدا كرد. روزى ما نزد او جمع بودیم كه با آستینش چشمش را مسح كرد و چیزى شبیه آب گوشت از چشم او خارج شد. بعد چشمش را به پسرش دوخت و گفت: اى حسن! نزد من آى. و اى فلان، نزد من بیا. ما به حدقه‏هاى چشمان او نگاه كردیم، دیدیم كه سالم شده است.

    این خبر در میان مردم شایع شد و برخى از اهل تسنن مى‏آمدند و به او نگاه مى‏كردند. قاضى ابو سائب، قاضى القضات بغداد هم آمد و گفت: اى ابو محمّد! در دست من چیست؟ و انگشتر فیروزه‏اى كه حلقه نقره داشت به او نشان داد.

    قاسم گفت: روى آن، سه سطر است كه قادر به خواندن آن نیستم.

    وقتى كه فرزندش حسن را دید- كه در وسط خانه نشسته بود- او را دعا كرد و گفت: «خدایا! اطاعتت را به حسن الهام كن و او را از عصیانت دور بدار». سپس این دعا را سه بار تكرار كرد و بعد با دست خود وصیتش را نوشت و آن قطعه ملكى كه در اختیار داشت، از آن امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- بود؛ چون پدرش براى آن حضرت، وقف كرده بود.

    و از جمله چیزهایى كه براى پسرش وصیت كرد این بود كه: «اگر اهلیت داشتى، نصف ملك را خرج خود نما و بقیه آن به مولایم تعلق دارد».

    هنگامى كه روز چهلم رسید و سپیده صبح طالع گردید، قاسم مرد. وقتى عبد الرحمن این گونه دید، پا برهنه در بازارها مى‏دوید و مى‏گفت: «اى آقا و سرور من!» مردم به او ایراد گرفتند. گفت: ساكت باشید، آنچه من دیده‏ام شما ندیده‏اید. بعد از آن، مذهب تشیع را اختیار كرد و از اعتقاد قبلى خود، دست برداشت.

    بعد از مدت كمى، از سوى امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- نامه‏اى به حسن، پسر قاسم رسید كه در آن نوشته شده بود: «خداوند اطاعتش را به تو الهام كرد. و از عصیانش دور نگهداشت. و این همان چیزى است كه پدرت از خداوند خواسته بود» (3).(4)

    ----------------------------------------------------------

    (1) یعنى: هیچ كس نمى‏داند كه فردا( از سود و زیان) چه كار خواهد كرد. و نمى‏داند در كجا خواهد مرد.( سوره لقمان، آیه 34).

    (2) یعنى: به غیب داناست و كس دیگر را بر آن آگاه نمى‏كند.( سوره جن، آیه 26).

    (3) بحار: 51/ 313، حدیث 37.

    (4) جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص:359تا 362

     

    نوشته شده در یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 ساعت 07:51 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام زمان-نماینده ها، امام زمان-نامه ها،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

     

    اذن خواستن از امام زمان (علیه السلام)

    شخصى به نام ابو جعفر مى‏گوید: بچّه‏اى براى ما متولد شد، براى آن حضرت نامه نوشتم و براى تطهیرش(1) روز هفتم، اذن خواستم. پاسخ آمد: نه، پس آن بچّه روز هفتم مرد. بعد از آن، خبر مرگ كودك را به امام نوشتم، در پاسخ نوشت: «خداوند به جاى او، دیگرى را به تو مى‏دهد و نامش را «احمد» بگذار و بعد از او هم «جعفر» است. همان طور شد كه حضرت فرموده بود.

    و باز نامه نوشتم و در باره دو چیز سؤال كردم و خواستم مسأله سوم را بنویسم كه‏ با خود گفتم: شاید بدش بیاید.

    پاسخ نامه آمد و به هر دو مسأله به اضافه مسأله سوم كه ننوشته بودم، پاسخ داده بود(2).(3)

    -----------------------------------------

    (1) اسم رمز امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف-.

    (2) اصول كافى: 1/ 522، حدیث 17. ارشاد مفید: 399.

    (3) جلوه‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص: 508و509

     

    نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393 ساعت 08:00 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام زمان-علم، امام زمان-نامه ها،
  • [ نظرات ]