دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل
بسم الله الرحمن الرحیم

پاسخ دندان شكن
ابو حنیفه - که امام و پیشوای یکی از مذاهب چهارگانه اهل سنت می باشد - روزی به مسجد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) وارد شد و سپس به حضور مبارک حضرت باقر العلوم علیه السلام شرفیاب گردید؛ و از ایشان اجازه خواست تا مقداری در کنار آن حضرت بنشیند؟
امام محمد باقر علیه السلام فرمود: ای ابو حنیفه! تو را می شناسند، مصلحت نیست کنار من بنشینی.
ابوحنیفه اعتنائی به فرمایش حضرت نکرد و پهلوی آن حضرت نشست؛ و در ضمن صحبت هائی پیرامون مسائل مختلف، از آن بزرگوار سؤال کرد: آیا شما امام هستی؟
حضرت فرمود: خیر.
گفت: بسیاری از مردم کوفه عقیده دارند، که شما امام و پیشوای ایشان می باشی؟
حضرت فرمود: من چه کنم؟! منظورت چیست؟
ابوحنیفه گفت: پیشنهاد می دهم که نامه ای برای آن گروه از مردم کوفه بنویسی؛ و آن ها را از این عقیده باز داری.
امام محمد باقر علیه السلام فرمود: ولی آن ها حرف مرا نمی پذیرند، همانطور که خودت حرف مرا نپذیرفتی؛ چون به تو گفتم که در کنار و پهلوی من منشین.
ولیکن تو سخن مرا گوش نکردی و در کنارم نشستی؛ و با این که در حضور من بودی مخالفت مرا کردی؛ پس چه انتظاری از دیگران داری؛ با این که بین من و آن ها فاصله است؟!
و چگونه توقع داری که آن ها به حرف من ترتیب اثر دهند؟!
در این لحظه، ابوحنیفه سرافکنده شد و دیگر حرفی نزد، و سپس از جای خود برخاست و رفت.(1) .(2)
-----------------------------------------------------------------------

(1) بحارالانوار: ج 46، ص 356، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب: ج 3، ص 338.
(2) چهل داستان و چهل حدیث از امام محمد باقر؛ عبدالله صالحی.

نوشته شده در جمعه 11 مهر 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام باقر-علم، دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    مناظره امام جواد(علیه السلام) و یحیی بن اكثم
    طبرسی گفته است
    روایت شده که مأمون، بعد از اینکه دخترش ام الفضل را به همسری امام جواد علیه السلام درآورد، در مجلسی بود که امام جواد علیه السلام ویحیی بن اکثم و گروه دیگری، حضور داشتند؛
    یحیی بن اکثم به امام جواد علیه السلام عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! چه می فرمائید راجع به خبری که می گوید: جبرئیل بر رسول خدا نازل شد و عرض کرد: ای محمد! خدای متعال سلامت می رساند و می فرماید: از ابوبکر بپرس که آیا از من راضی است؟ من البته از او راضی و خوشنودم؟!

    امام جواد علیه السلام فرمود: فضل ابو بکر را انکار نمی کنم؛ اما لازم است شنونده ی این خبر، آن را با آنچه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در حجه الوداع فرمود: مقایسه کند؛ آن حضرت در آنجا فرمود: دروغ گویان بر من، زیاد شده اند و بعد از من بیشتر هم خواهند شد؛ آگاه باشید که هر کس دروغی را به من نسبت دهد، جایگاه وی از آتش پر می شود؛ پس هر گاه سخنی از من به شما رسید، آن را با کتاب خدا (قرآن کریم) و سنت و روش من، مقایسه کنید؛ هر گاه با آن دو موافق بود، آن را کار بندید و اگر مخالف کتاب خدا و سنت من بود، رها کنید. این خبر، موافق کتاب خدا نیست، خدای متعال می فرماید: (و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن أقرب الیه من حبل الورید)(1)  ما انسان را آفریدیم و وسوسه های نفس او را می دانیم و ما به او، از شاهرگ گردن نزدیک تریم.» اینکه رضا و سخط ابوبکر بر خدای متعال پنهان است، تا جایی که از راز درون او پرس و جو می کند، عقلا محال است.
    سپس یحیی بن اکثم گفت: همچنین روایت شده که مثل ابوبکر و عمر در زمین، مثل جبرئیل و میکائیل در آسمان است و امام جواد علیه السلام پاسخ داد: این خبر نیز جای تأمل و بررسی دارد؛ چه اینکه جبرئیل و میکائیل، دو فرشته مقرب درگاه خدای متعال هستند؛ هرگز نافرمانی خدا نکرده اند و هرگز به اندازه ی چشم بر هم زدنی از اطاعت و فرمانبرداری خدای متعال جدا نشده اند، در حالیکه ابوبکر و عمر، به خدای متعال شرک ورزیدند؛ هر چند بعد از آن مسلمان
    شدند، ولی بیشتر روزگار خود را در شرک سپری کرده اند؛ بنابراین همسانی ابوبکر و عمر با جبرئیل و میکائیل از محالات است.
    یحیی گفت: و نیز روایت شده که آن دو نفر: سرور پیران اهل بهشتند؛ نظر شما چیست؟ امام جواد علیه السلام فرمود: این خبر نیز محال است؛ زیرا همگی اهل بهشت، جوانند و پیری در میان آنها نیست؛ این خبر از مجعولات بنی امیه است که با فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم درباره ی امام حسن و امام حسین علیهما السلام که آن دو، سید جوانان اهل بهشتند، در تقابل و تضاد قرار می گیرد.
    یحیی گفت: همچنین روایت شده که عمر بن خطاب چراغ بهشتیان است.
    امام جواد علیه السلام فرمود: این نیز محال است؛ چه اینکه فرشتگان مقرب درگاه الهی، آدم و محمد صلی الله علیه و اله و سلم بلکه همه ی پیامبران و رسولان در بهشتند آیا بهشت با نور ایشان روشن نمی گردد تا با نور عمر روشن شود؟!
    یحیی بن اکثم گفت: و نیز روایت شده که «سکینه» (آرامش یا صندوق عهد) با زبان عمر سخن می گوید.
    امام جواد علیه السلام فرمود منکر فضل عمر نیستم؛ ولی ابوبکر برتر از عمر بوده و او بر فراز منبر گفت: همانا مرا شیطانی است که فریبم می دهد؛ لذا هر گاه کج شدم، استوارم سازید.
    یحیی گفت: روایت شده که پیامبر اکرم فرمود: اگر من به رسالت مبعوث نمی شدم، عمر مبعوث می گشت.
    امام جواد علیه السلام فرمود: کتاب خدا (قرآن) راستگوتر از این حدیث است که می فرماید: (و اذا اخذنا من النبیین میثاقهم و منک و من نوح) (2) «به خاطر آور» هنگامی را که از پیامبران، پیمان گرفتیم و (هم چنین) از تو و نوح و...» بی گمان خدای متعال که پیمان پیامبران را از قبل گرفته بوده است، چگونه ممکن است آن را تغییر دهد؟! (علاوه بر این) تمام پیامبران چنان بوده اند که به اندازه ی یک چشم بر هم زدن، به خدای متعال شرک نورزیده اند؟ چگونه ممکن است مشرکی که بیشتر عمر خود را در شرک سپری کرده، به پیامبری بر انگیخته شود؟! (مزید بر اینها) رسول خدا فرمود: به پیامبری رسیدم، در حالیکه آدم هنوز میان روح و جسد بود (شمایل کامل انسانی پیدا نکرده بود).
    یحیی بن اکثم گفت: همچنین روایت شده که پیامبر اکرم فرمود: وحی از من هیچگاه قطع نشد، جز اینکه گمان کردم به آل خطاب (عمر) نازل شده است!
    امام جواد علیه السلام فرمود: این نیز محال است، زیرا روانیست، پیامبر اکرم در نبوت خود، تردید کند، خدای متعال می فرماید: (الله یصطفی من الملائکة رسلا و من الناس) (3) «خداوند از فرشتگان، رسولانی بر می گزیند و هم چنین از مردم... پس چگونه ممکن است خدای متعال نبوت را از برگزیده ی خود، به مشرکی منتقل نماید؟!
    یحیی گفت: روایت شده که پیامبر اکرم فرمود: اگر عذاب فرود آید، احدی جز عمر نجات پیدا نمی کند! امام جواد علیه السلام فرمود: این هم محال است، چه اینکه خدای متعال می فرماید: (و ما کان الله لیعذبهم و أنت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون) (4) «ای پیامبر!) تا زمانی تو در میان آنها هستی، خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد و (نیز) تا استغفار می کنند، خدا عذابشان نمی کند.» خدای متعال بدینگونه خبر داده است که تا وقتی رسول خدا در میان مردم است و تا زمانی که اهل ایمان استغفار کنند، هیچکس را مجازات نخواهد نمود.(5)(6) .
    ------------------------------------------------------------------------------------

    (1) ق: 50 16.
    (2) احزاب: 33 7.
    (3) حج: 22، 75.
    (4) انفال: 8 33.
    (5) الاحتجاج 2: 477 ح 323.
    (6) فرهنگ جامع سخنان امام جواد؛ گروه حدیث پژوهشکده باقرالعلوم؛ ترجمه مسلم صاحبی؛ شرکت جاپ و نشر بین الملل چاپ اول زمستان 1387.
    نوشته شده در دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 01:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام جواد-علم، دشمنان اهل بیت، شبهات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    تكه تكه شدن بدن امام جواد(علیه السلام) و زنده ماندن حضرت
    ام‏ الفضل ملعونه می‏گوید: «من دایم جهت امام جواد علیه ‏السلام غیرت شیطانی می‏کردم و مراقب او بودم و بسیار حسودی می‏کردم. به پدر خود می‏گفتم ولی پدرم می‏گفت: «تحمل کن که او فرزند پیغمبر است.»
    روزی نشسته بودم ناگاه دختری از درب خانه داخل شد و به من سلام کرد. گفتم: «تو چه کسی هستی؟»
    گفت: «من از اولاد عمار یاسرم و زن امام محمد تقی علیه‏السلام که شوهر تو است می‏باشم، پس من بسیار غمناک شدم و نزدیک بود که سر برداشته و به صحرا بروم و نزدیک بود که شیطان مرا وادار کند که آن زن را اذیت کنم.»
    پس ناراحتی و غضب خود را فروبردم و با او نیکی کردم.
    چون آن زن رفت، من پیش پدرم رفتم و آنچه را که دیده بودم به او گفتم.
    پدرم در آن حالت که مست و لایعقل بود، به غلامی که پیش او ایستاده بود رو کرد و گفت: «شمشیر مرا بیاور.»
    پس شمشیر گرفت و سوار شد و گفت: «به خدا قسم که من می‏روم و او را می‏کشم.»
    چون این حالت را از پدر خود مشاهده کردم، پشیمان شدم و انا لله و انا الیه راجعون خواندم و گفتم: «وای که چه کاری کردم و شوهر خود را به کشتن دادم.» و بر روی خود می‏زدم و به دنبال پدرم می‏رفتم تا اینکه او به خانه‏ ای که امام جواد علیه‏ السلام بود رفت و پیوسته او را با شمشیر زد و او را پاره پاره کرد.
    سپس از نزد او بیرون آمد و من از پی او فرار کردم و تا صبح خوابم نبرد. چون صبح شد نزد پدرم آمدم و گفتم: «می‏دانی دیشب چه کردی؟»
    گفت: «نه.»
    گفتم: «پسر امام رضا علیه ‏السلام را کشتی.»
    از این سخن متحیر شد و بی‏حال و بیهوش گردید، بعد از ساعتی به خود آمد و گفت: «وای بر تو! چه می‏گوئی؟!»
    گفتم: «آری! بر سراغ او رفتی و وی را با شمشیر زدی و به قتلش رساندی.»
    مأمون بسیار مضطرب گردید. سپس آن خادم را که از او شمشیر را گرفته بود طلبید و به او گفت: «این چه سخنی است که دختر من می‏ گوید؟»
    خادم گفت: «راست می‏ گوید.»
    پس مأمون بر سینه و روی خود می‏زد و می‏گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، تا قیامت رسوا شدیم و در میان مردم هلاک شدیم، ای یاسر! برو و درباره‏ ی آن حضرت تحقیق کن و برای ما خبر بیاور که نزدیک است جان من از تن بیرون بیاید.»
    پس خادم به خانه ‏ی امام جواد علیه ‏السلام رفت و من بر صورت خود می‏زدم. خادم زود مراجعت نمود و گفت: «بشارت و مژدگانی ای امیر.»
    مأمون گفت: «چه خبر؟»
    گفت: «به خانه ‏ی امام جواد علیه‏السلام رفتم و دیدم آن حضرت نشسته است و بر تن شریفش پیراهنی بود و با لحاف خود را پوشانده بود و مسواک می‏زد.
    من بر او سلام کردم و گفتم: «از تو درخواست دارم که این پیراهنی را که پوشیده ‏ای به جهت تبرک به من بدهی تا با آن نماز بخوانم.» و مقصود این بود که به بدن مبارک امام جواد علیه‏ السلام نگاه بکنم که آیا ضرب شمشیر هست یا نه؟! و وقتی که بدن ایشان را دیدم هیچ اثر زخمی چه از شمشیر و چه غیر از آن وجود نداشت.»
    پس مأمون به مدتی طولانی گریست و سپس گفت: «با این آیت و معجزه هیچ چیز دیگری باقی نماند و این برای اولین و آخرین عبرت است.»
    سپس مأمون به خادم گفت: «گرفتن شمشیر و سوار شدن و داخل شدن خود به خانه‏ ی امام جواد علیه ‏السلام را به یاد می‏آورم ولی برگشتن خود را به یاد نمی‏آورم.
    خدا لعنت کند این دختر را لعنتی شدید، برو به نزد دخترم و به او بگو که پدرت می‏گوید: به خدا قسم که اگر بعد از این از آن حضرت شکایت کنی یا بدون اجازه ‏ی او از خانه بیرون بیایی از تو انتقام می‏گیرم.»
    سپس گفت: «به نزد ابن ‏الرضا علیه ‏السلام برو و سلام مرا به او برسان و بیست هزار دینار برای او ببر و اسبی که دیشب سوار شده بودم را نیز برای او ببر. سپس دستور بده که هاشمیین برای سلام کردن بر آن حضرت وارد شوند و بر او سلام کنند.»
    خادم چنان کرد که مأمون گفته بود و سلام او را رسانید و مالی که فرستاده بود را در پیش امام جواد علیه ‏السلام نهاد و اسب را هم تحویل داد.
    امام جواد علیه ‏السلام بر آن نظر کرد، بعد تبسمی نمود و فرمود: «آیا عهدی که میان ما و مأمون بود این بود که او با شمشیر به من حمله کند؟! آیا نمی‏داند که من یاری دهنده‏ ای دارم که میان من و او مانع می‏ شود.»
    خادم گفت: «ای پسر رسول خدا! بگذار این عتاب را به خدا و به حق جدت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که مأمون چنان مست بود که نفهمید که چکار می‏کند، و نذر کرده و سوگند خورده که بعد از این مست نشود و چیزی که مست کننده باشد نخورد زیرا که آن از دامهای شیطان است، پس هرگاه نزد مأمون تشریف می‏بری این سخنان را به روی او نیاور و عتاب مکن.»
    حضرت فرمود: «من نیز قصد چنین کاری را نداشتم.»
    بعد از آن جامه طلبید و پوشید و برخاست. مردم زیادی با آن حضرت نزد مأمون آمدند، مأمون برخاست و آن جناب را در کنار خود گرفت و به سینه چسبانید و مرحبا کرد و اذن نداد احدی را که بر او داخل شود و پیوسته با آن حضرت صحبت می‏کرد.
    چون مجلس خواست منقضی شود حضرت فرمود: «ای مأمون! من تو را نصیحتی می‏کنم، قبول کن.»
    مأمون گفت: «بلی ای فرزند رسول خدا.»
    حضرت فرمود: «می‏خواهم که شب بیرون نروی چون من از این خلق نگون‏سار بر تو ایمن نیستم و نزد من دعائی است که با آن خود را متحصن ساز و به وسیله‏ ی آن خود را از بدیها و بلاها و مکروهات محافظت نما چنانچه دیشب مرا از شر تو نگاهداشت، و اگر لشگرهای روم و ترک را ملاقات کنی و تمامی با جمیع اهل زمین برعلیه تو جمع شوند از ایشان به تو بدی نرسد، و اگر می‏خواهی آن را برای تو می‏فرستم تا آنکه بواسطه‏ ی آن از همه‏ی آن چیزها ایمن باشی.»
    مأمون گفت: «بلی، به خط خود بنویس و به سوی من بفرست.» حضرت قبول نمود.
    چون صبح شد حضرت جواد علیه ‏السلام خادم مأمون را نزد خود طلبید و با خط خود این حرز را نوشت و فرمود: «این را به نزد مأمون ببر و بگو برای این دعا از نقره‏ ی پاک لوله بسازد و آنچه بعد از این خواهم گفت بر آن نقره بنویسد و چون خواست که بر بازو بندد وضوی کامل گرفته و چهار رکعت نماز بخواند بدین ترتیب که: در هر رکعت حمد یک مرتبه و هر کدام از آیةالکرسی و شهد الله و الشمس و ضحیها و اللیل و توحید را هفت مرتبه بخواند و چون از نماز فراغ شود دعا را بر بازوی راست خود ببندد تا در محل سختی‏ها و تنگی‏ها به حول و قوه‏ی خدا از هر چه بترسد سالم ماند و حذر کند.»
    مرویست که: چون مأمون این حرز را از آن حضرت گرفت و با اهل روم جنگ کرد، در همه‏ ی غزوات و جنگها به برکت این حرز مبارک پیروز شد و این حرز مبارک به حرز امام جواد علیه‏ السلام معروف است و در کتب ادعیه موجود می‏باشد. (1)(2) .
    ----------------------------------------------------------------------

    (1) مهج الدعوات.
    (2) عجایب و معجزات شگفت‏انگیزی از امام جواد؛ تهیه و تنظیم: واحد تحقیقاتی گل نرگس ؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.
    نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 08:00 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام جواد-معجزات، دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم


    امام صادق(علیه السلام) و نیمه شب

    شبی به دستور منصور (خلیفه‏ی عباسی) حضرت صادق علیه‏السلام را در نیمه‏های شب، با سر برهنه و بدون روپوش مناسب به حضور او آوردند. منصور با کمال جسارت و خشونت به آن حضرت علیه‏السلام گفت: ای جعفر! با این سن و سال، آیا شرم نمی‏کنی که خواهان ریاست هستی و می‏خواهی بین مسلمانان فتنه و آشوب به پاکنی؟! سپس شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید و قصد جان امام علیه‏السلام را نمود. ناگاه جناب پیامبر اسلام رسول خدا علیه‏السلام در نظرش متمثل شد که خشمگین به او نگاه می‏کند؛ ترسید و شمشیرش را در غلاف نهاد. برای دومین بار نیز همین کار را تکرار کرد و باز رسول خدا صلی الله علیه و اله را با همان هیأت در برابر خود دید. این ماجرا تا سه بار اتفاق افتاد. سرانجام از ترس و به ناچاری از کشتن امام صادق علیه‏السلام منصرف گردید. (1) . 
    --------------------------------------------------------
     (1) منهاج الدموع.

    نوشته شده در جمعه 31 مرداد 1393 ساعت 05:23 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام صادق-مصائب، دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    ماجرایی عجیب درباره قبر ابن ملجم مرادی(لعنة الله علیه)

    درباره محل دفن و قبر ابن ملجم مرادی ملعون، ماجرایی عجیب در کتاب های تاریخی معتبر ذکر شده است که نشان اوج عذاب اوست.

    مکان قبر ابن ملجم(لعنة الله علیه)

    درباره مکان و جایگاه قرار گرفتن قبر ابن ملجم از ابن بطوطه، سیاح معروف نقل شده است که: هنگامی که به کوفه مسافرت کردم، در غربی جبانه کوفه، در زمینی سرتاسر سفید، زمینی بسیار سیاه دیدم و از روی کنجکاوی علت آن را پرسیدم، و چون به تحقیق مشغول شدم مردم آن دیار گفتند: اینجا قبر ابن ملجم، قاتل حضرت علی(علیه السلام)، است و عادت اهل کوفه این است که هر سال هیزم زیادی در سر قبر ابن ملجم جمع می کنند و به مدت 7 روز آن ها را در این مکان می سوزانند.(1)

    عاقبت شوم

    در تاریخ آمده است که حضرت علی (علیه السلام) در آخرین ساعات زندگی به مدارا با ابن ملجم فرزندانش را وصیت فرمود و پس از وفات امیرالمومنین علی (علیه السلام)، ابن ملجم را برای قصاص نزد امام حسن (علیه السلام) آوردند و ایشان نیز با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را قصاص فرمود و این واقعه در 21 رمضان روی داد و چنانچه مشهور است ام الهیثم دختر اسود نخعی جنازه ی او را گرفته، آن را به آتش کشید. (2)

    اما قطام دختری که لقب زیباروی کوفه را یدک می کشید عاقبتی بهتر از ابن ملجم نیافت به نحوی که آمده است بعد از کشته شدن ابن ملجم، مردم به سوی قطامِ ملعونه فاسقه هجوم آوردند و او را با شمشیر به درک فرستادند و جنازه اش را بیرون کوفه سوزانیدند.(3)

    مسلمان شدن یک راهب با دیدن عذاب ابن ملجم!

    یکی از عذاب های ابن ملجم که پس از مرگ او، از سوی خداوند نازل گردید، توسط پرنده ای صورت می گرفت، به نحوی که شیخ راوندی با استناد از حسن بن محمد، معروف به ابن رفا، در کوفه روایت کرده است: یک روز وقتی در مسجدالحرام بودم دیدم مردم در مقام حضرت ابراهیم (علیه السلام) جمع شده اند و در آن جا یک مرد نشسته بود. از مردم سؤال کردم که آن مرد کیست؟ به من گفتند: آن یک راهب است که اسلام آورده است.

    راوی می گوید: به او نزدیک شدم و یک پیرمرد با عبای پشمی را دیدم که در مقام حضرت ابراهیم نشسته بود و شنیدم که می گفت: من رئیس راهبان در صومعه هستم. روزی پرنده ای شبیه عقاب دیدم که یک قسمت از  بدن  یک نفر را از حلقومش را بیرون انداخت، پس قسمت دیگرش را بیرون انداخت تا وقتی که آن ها تبدیل به یک  انسان  کامل شدند. پس من از آن شخص سؤال کردم: تو چه کسی هستی؟ هیچ جوابی به من نداد. به او گفتم: تو را قسم می دهم به آن کسی که تو را آفرید، به من بگو تو چه کسی هستی؟

    او گفت: من ابن ملجم مرادی(لعنة الله علیه) هستم، به او گفتم تو چه گناهی نموده ای که به طور پیوسته تکه های بدنت را این پرنده پس می اندازد و مجدد از هم جدا کرده و فرو می برد؟

    به من گفت: من قاتل علی بن ابی طالب(صلوات الله علیه) هستم، و به خاطر همین خداوند این پرنده را قرار داده تا هر روز با این کار مرا عذاب نماید.

    راهب می گوید: در حال حرف زدن بودیم که یکباره همان پرنده آمد و آن را قطعه قطعه برداشت تا وقتی که همه ی قسمت های او را برداشت و من منتظر شدم تا وقتی که پرنده پایین آمد و آن را آورد و مجدد از  بدن  خود تکه های او را خارج نمود. پس از او سوال کردم: علی بن ابی طالب (علیه السلام) کیست؟ جواب داد: علی بن ابی طالب (علیه السلام) پسر عمو و وصی پیامبر اسلام، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) است. (4)

    ---------------------------------------------------

    (1) رحلة ابن بطوطه: 147؛ نفائح العلام: 409؛ تقویم شیعه: 293

    (2) ارشاد، ج1: 22؛ بحارالانوار، ج42: 232، 246، 298

    (3) بحارالانوار، ج42: 298؛ انوار العلویة: 390؛ نفائح العلام: 410

    (4) مدینة المعاجز، ج1: 544، حدیث 540


    نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد 1393 ساعت 02:22 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امیرالمؤمنین-شهادت، دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم

    قیافه عمر از زبان مفتی الازهر!
    [http://www.aparat.com/v/lBxNj]

    برچسب‌ها: الله، قیافه، مفتی، الازهر، زبان، عمر،
    نوشته شده در جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 01:32 ب.ظ توسط : داعی | دسته : دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]

  • [http://www.aparat.com/v/LYXdj]

    برچسب‌ها: الله، جنگ، فرار، عمر، بز كوهی، كلیپ،
    نوشته شده در جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 01:06 ب.ظ توسط : داعی | دسته : دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم


    سوم شوال

    قتل متوكل

     در سال 247 ه‍ در شب چهارشنبه متوكل عباسى ملعون(لعنة الله علیه) ، به دستور فرزندش ‍ به قتل رسید. مدت خلافت او 14 سال و ده ماه و عمر نحسش 41 سال بود(1).

     متوكل(لعنة الله علیه) بعد از واثق ، در سال 232 ه‍ به خلافت نشست . در ایام او لهو و لعب و طرب ، مخصوصا در مجلس او بسیار بود. او مردى خبیث السیره بود و چنانچه امیرالمؤمنین (علیه السلام ) فرموده بود، كافرترین آل عباس بود. عمرو بن فرج را والى مدینه و مكه كرد، و او به مردم دستور داده بود كه كسى به آل ابى طالب احسان نكند، و اگر كسى كوچكترین احسانى كند سخت عقوبت خواهد شد، به حدى كار بر علویین تنگ شده بود كه لباسهاى زنان علویه كهنه و پاره شده بود و پیراهن سالمى را براى نماز به نوبت مى پوشیدند، و نخ ریسى مى كردند، تا متوكل(لعنة الله علیه) به درك واصل شد.

     از اعمال زشت و پست متوكل(لعنة الله علیه) این بود كه همیشه و در همه جا امیرالمؤمنین (علیه السلام ) را به بدى یاد مى كرد، و به آن حضرت جسارت مى كرد. او 17 بار قبر مبارك حضرت سید الشهداء (علیه السلام ) را خراب كرد، ولى دوباره بنا شد. متوكل(لعنة الله علیه) در راه زیارت آن حضرت دست قطع مى كرد و زوار را مى كشت .

     به خاطر جسارتهایى كه متوكل در مجلسى به امیرالمؤمنین (علیه السلام ) كرد، منتصر پسرش در شب چهارشنبه سوم یا چهارم ماه شوال چند نفر از غلامهاى خاص پدر را ماءمور كشتن وى كرد، و آنها در حالى كه متوكل مشغول شرب خمر بود، خویش را ریختند و به دركات جحیم شتافت .

     در همان روزى كه متوكل(لعنة الله علیه) به دستور پسرش منتصر كشته شد مردم با او در قصر معروف جعفرى بیعت كردند. منتصر مردى به ظاهر رئوف و مهربان بر اهل بیت پیامبر (صلى الله علیه و آله ) بود، و بر عكس پدر خود به آل ابى طالب احسان مى كرد و به هیچ وجه متعرض ایشان نمى گشت .

     او زیارت امام حسین (علیه السلام ) را آزاد كرد و مانع احدى نشد، و دستور داد فدك را به اولاد امام حسن و امام حسین (علیهم السلام ) رد كنند، و اوقاف آل ابى طالب (علیه السلام ) را آزاد كرد و دستور داد كسى متعرض ‍ شیعیان على (علیه السلام ) نشود. همچنین براى علویین و علویات مدینه اموالى فرستاد تا در میانشان تقسیم شود. او در روز 25 ربیع الاول سال 248 بیمار شد و در پنجم ربیع الثانى عصر در گذشت و مدت خلافتش 6 ماه بود. گفته شده كه او مسموم شد به زهرى كه در شاخ حجامت ریخت بودند(2).

    ---------------------------------------------------

    (1) توضیح المقاصد: ص 26. تتمه المنتهى : ص 322. بحار الانوار: ج 50 ص 210، فیض العلام : ص ‍ 65. تاریخ سامراء: ج 3 ص 324. البدایه و النهایه : ج 10 ص 385. تاریخ بغداد: ج 2 ص 119.

    (2) تتمه المنتهى : ص 330 332. فیض العلام : ص 65 66، 227. تاریخ الخلفاء: ص 357

    نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد 1393 ساعت 05:05 ب.ظ توسط : داعی | دسته : تقویم شیعه-شوال، دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم


    آیا ایرانیان مدیون خلیفه‌ی دوم اند؟

    SHIA-NEWS.COM شیعه نیوز : برخی از علمای اهل تسنن براین عقیده اند که اسلام ایرانیان مرهون فتوحات عمربن خطاب است ولذا ایرانیان باید کف پای عمر بلکه سم اسب عمر را ببوسند!

    اخیرا برخی از علمای اهل تسنن یا از روی عمد وبه قصد ایجاد تفرقه بین شیعه وسنی یا از روی جهل وبی اطلاعی از تاریخ درمحافل ومجالس جمعی مطرح کرده اند:چون ایران درزمان عمربن خطاب فتح شده پس اسلام ایرانیان مرهون او است وبرایرانیان لازم است کف پای عمر وکف سم اسب عمر را ببوسند!

    اگر اسلام آوردن مردم ایران درسایر فتوحات مانند اسلام آوردن اهل مدائن بوده اسلام آنها هم مورد قبول وتایید اسلام است همان طور که تاریخ شهادت می دهد فتوحات عمر بازور شمشیر بوده واگردرهمان فتوحات مردم با میل ورغبتی باطنی به اسلام گرویده باشند شکی نیست که گرایش آنان به خاطر سلامت نفس خودشان بوده واینکه آنان در جست وجوی دین حق بوده اند.دراین صورت اگر افتخاری هست این افتخار به خودشان بر می گردد نه به عمر بن خطاب واگر ایمانشان از روی ترس ووحشت و زور بوده نه تنها مایه ی افتخار وسربلندی عمر وپیروانش نمی شود بلکه مایه ی سرافکندگی وشرمندگی آنان می گرددزیرا اقرار اعتراف وایمان با اجبار واکراه از دیدگان قرآن وعترت پسندیده ومقبول نیست

    اخیرا برخی از علمای اهل تسنن یا از روی عمد وبه قصد ایجاد تفرقه بین شیعه وسنی یا از روی جهل وبی اطلاعی از تاریخ درمحافل ومجالس جمعی مطرح کرده اند:چون ایران درزمان عمربن خطاب فتح شده پس اسلام ایرانیان مرهون او است وبرایرانیان لازم است کف پای عمر وکف سم اسب عمر را ببوسند.!!!؟؟

    از آنجا که طرح اینگونه مسائل واهی وبی اساس افراد بی اطلاع از تازیخ را تحت تاثیر قرار می دهد لازم دانستیم به عنوان دفاع از اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام)این شبهه ی عوام فریبانه ومنحرف کننده را به صورت اجمال وسربسته پاسخ دهیم

     

    محوریت فتوحات عمر(لعنة الله علیه)

    …سپس عمرمردم را به جنگ با عراق(ایران)فراخواند ولی مردم توجهی به فراخوانی عمر نکرده واز جای خود حرکت نکردند.وقتی عمر بی توجهی وبی میلی مردم را در جنگ با ایران مشاهده کرد گفت:اگر شما به جنگ نمی روید من خودم به تنهایی خواهم رفت.درهمین گیروداربودکه گروهی از قبیله ی ازد به قصد جنگ در شام درحرکت بودند عمر آنان را به عراق(که قسمتی از ایران بوده است) گسیل داد وبه غنائم آل کسری ترغیبشان کرد .(1)

     

    قرار داد عمر(لعنة الله علیه) با جریر بر سر غنائم ایران

    هنگام جنگ با عراق جریر بن عبدالله نزد عمر آمد ورفتن به جنگ را مشروط به اختصاص ربع غنائم برای خود و گروهش نمود وعمر این شرط را پذیرفت.آنگاه به جانب عراق رهسپارشد .(2)

     

    دستور پیامبر به علی بن ابی طالب درباره ی عرضه ی اسلام قبل از جنگ

    مولای متقیان فرموده اند:هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)مرا به جانب یمن اعزام کرد فرمود:ای علی مبادا با احدی جنگ کنی مگر اینکه اول اسلام را به او عرضه کرده باشی قبل از دعوت به اسلام با احدی جنگ مکن.به خدا قسم اگر خداوند به دست او یک نفر را به راه راست هدایت کند اجر وپاداش آن برای تو بهتر وگرانبهاتر از هرچیزی است که خورشید از هنگام طلوع تا غروب برآن بتابد وتو برآن ولایت داشته باشی

    یا علی اگر خداوند به واسطه ی تو یک نفر را هدایت کند مزد و پاداش آن برای تو بهتر وارزشمند تر از دنیا و آنچه در آن است می باشد .

    این بود نمونه ی کوچک از توصیه های پیامبر به نیروهای اعزامی جهت جنگ با کفار ومشرکین که تاکید فرمودند تمام توان خود را مصروف هدایت وارشاد بندگان خدا بنمایید وکمترین اشاره ای به امور مادی وغنائم نفرمود

    اما عمر بن خطاب سپاهیانش را به غنائم آل کسری ترغیب می کند وبا فرماندهانش قرار دادغنائم می بندد

     

    حال یک پرسش از جوانان پیرو حقیقت

    همان طور که به طور مستند ومستدل معلوم شد فتوحات عمر بر محوریت ذخارف دنیا ومطامع مادی بوده واسلام وقرآن در حاشیه ی آن بوده است حال باز هم می گویید که اسلام ایرانیان مرهون ومدیون شمشیر امثال عمربن خطاب می باشد؟

     

    بلایی که بر سر ایرانیان آورده شد تاریخ یاد ندارد

    سعید بن مرزبان نقل کرده مردی از قبیله ی عنبس که درجنگ عمر با ایرانیان شرکت داشت برایم تعریف کرد که در آن روز (جنگ با ایرانیان)بلا ومصیبتی برمردم ایران وارد شد که تاکنون هیچ قوم وملتی به آن مصیبت گرفتار نشده اند. بعد از اینکه لشکر ایران شکست خورد و به دست سپاه عمر گرفتار شدند کارشان به آنجا رسید که.یکی از سپاهیان عمر یک ایرانی را نزد خود می طلبید وقتی پیش می آمد اسلحه ی او را می گرفت وبا همان اسلحه او را می کشت!وباز بالاتر از این بالاتر برایت بگویم:(بلا ومصیبت ایرانیان از دست سپاهیان عمر بن خطاب به آنجا رسید که) سپاهیان عمر دونفر ایرانی را فرا می خواندند وبه یکی دستور می دادند رفیقش را بکشد .(3)

     

    پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) درکدام جنگ ها با اسیران این طور برخورد می کند!؟

    آری این عمل سپاهیان عمر پاسخ همان نان وحلواهایی بود که مردم شریف وبشردوست ایران به سپاهیان عمر می دادند

     

    سخنی با اهل تسنن

    سپاهیان عمر بر چه اساسی مرتکب آن کارهای نامشروع شدند…؟

    درکدامیک از جنگ ها رسول خدا (صلی الله علیه و آ له وسلم ) مردم را برای دستیابی به غنیمت به جنگ فرستاد!؟

    درکدامیک از جنگ ها اسیران را کشت!؟

    درکدامیک از جنگ ها به اسیران دستورداد رفیقشان را بکشند!؟

    درکدامیک از جنگ ها دستور داد اموال شخصی مردم را غارت کنند وبه یغما ببرند!؟

    درکدامیک از جنگها قبل از رفتن به جنگ سهم غنائم آ نان را تعیین فرمود!؟

    درکدامیک از جنگها دستور داد کسی را که اقرار به شهادتین کرده بکشند!؟

    آیا فتوحات عمر به همان صورت بود که پیامبر به علی بن ابی طالب فرمود!؟

    آیا جواب نان وحلوای مردم ایران قتل وغارت وجنایت است!؟

    آیا این برخورد با اسیران همان برخورد علی بن ابی طالب وفاطمه وحسن وحسین (علیهم السلام) با اسیر بود که باعث نزول سوره ی ((هل اتی)) شد ((ویطعمون الطعام علی حبه مسکینا ویتیما واسیرا…))؟

    آیا سپاهیان عمر با این برخوردهای ناجوانمردانه ووحشیانه می خواستند رضای خدا وبهشت را به دست آورند!یعنی با ظلم وجنایت بی نظیر می خواستند خود را مشمول این آیه سازند:((یبتغون فضلا من الله ورضوانا وینصرون الله ورسوله))(4)

     آیا این برخوردهای وحشیانه مایه ی افتخار وسربلندی است که مردم ایران کف پای فرمانروایش (عمر) را ببوسند یا مایه ی ننگ و شرمندگی و سرافکندگی است که مردم به او…؟


    اگر گفته شود جنایات سپاهیان عمر(لعنة الله علیه) ربطی به اوندارد

    اولا:چنانکه به صورت مستند ومستدل در صفحات قبل دانسته شد فتوحات عمر درایران بر محوریت خدا و پیامبر و قرآن نبوده است بلکه بر محوریت غنائم آل کسری ومطامع مادی بوده است

    ثانیا:ما از مدافعین عمر بن خطاب می پرسیم

    آیا ایشان در طول این جنگها وبعد از جنگها عملکرد سپاهش و نحوه ی برخورد وحشیانه وناجوانمردانه ی برخی سپاهیانش با مردم شریف ایران آگاه شده یا نه؟

    آیا شرح وقایع را پرسیده وخبرنگارانش تمام وقایع را برای او گفته اند یا نه؟

    اگر بگویید به طور کلی آگاه نشده وخبرها به او نمی رسیده پس باید گفت:وامصیبتا

    -وای بر مردمی که رهبر وفرمانروایشان از کارهای آنان هیچ خبری نداشته وهیچ پرس وجویی نمی کرده است

    -وای بر کسانی بر آن مردمی که نه تابع قانون الهی بوده اند ونه تابع فرمانروا ورهبر خود

    اگر عمر از جنایات مذکور آگاه شده پس چرا عمر کسانی را که به نام سپاه اسلام آن جنایات هولناک را مرتکب شدند مواخذه نکرد وبه آنان نگفت چرا با این کارهای خلاف شرع آبروی اسلام ومسلمین را بردید؟

    چرا هیچ یک از عاملین جنایت را توبیخ وسرزنش نکرد؟

    کتاب پیشنهادی پیرامون این موضوع:اسلام ایرانیان وعمربن خطاب، نوشته علامه عطائی اصفهانی

    ----------------------------------------------------------------------

    (1) فتوح البلدان بلاذری صفحه ی ۲۵۳

    (2) فتوح البلدان بلاذری صفحه ی ۲۵۳وتاریخ واقدی وتاریخ طبری وتاریخ ابن اثیر

    (3) تاریخ الامم والملوک طبری جلد۴ صفحه۱۳۵

    (4) سوره ی حشر آیه ی ۸

     

    نوشته شده در جمعه 3 مرداد 1393 ساعت 03:42 ب.ظ توسط : داعی | دسته : دشمنان اهل بیت، شبهات،
  • [ نظرات ]

  • بسم الله الرحمن الرحیم


    بیست و چهارم ماه رمضان

    مرگ ابولهب(لعنة الله علیه)

    در این روز و به قولى در 25 ماه رمضان ابولهب به درك واصل شد(1).

    ------------------------------------------------

    (1) نفائح العلام : ص 463.

    برچسب‌ها: الله، ماه، رمضان، مرگ، ابولهب، لعن، تقویم،
    نوشته شده در سه شنبه 31 تیر 1393 ساعت 05:16 ب.ظ توسط : داعی | دسته : تقویم شیعه-رمضان، دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]