تبلیغات
امپراطورهای عالم - تكه تكه شدن بدن امام جواد(علیه السلام) و زنده ماندن حضرت

دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل
بسم الله الرحمن الرحیم

تكه تكه شدن بدن امام جواد(علیه السلام) و زنده ماندن حضرت
ام‏ الفضل ملعونه می‏گوید: «من دایم جهت امام جواد علیه ‏السلام غیرت شیطانی می‏کردم و مراقب او بودم و بسیار حسودی می‏کردم. به پدر خود می‏گفتم ولی پدرم می‏گفت: «تحمل کن که او فرزند پیغمبر است.»
روزی نشسته بودم ناگاه دختری از درب خانه داخل شد و به من سلام کرد. گفتم: «تو چه کسی هستی؟»
گفت: «من از اولاد عمار یاسرم و زن امام محمد تقی علیه‏السلام که شوهر تو است می‏باشم، پس من بسیار غمناک شدم و نزدیک بود که سر برداشته و به صحرا بروم و نزدیک بود که شیطان مرا وادار کند که آن زن را اذیت کنم.»
پس ناراحتی و غضب خود را فروبردم و با او نیکی کردم.
چون آن زن رفت، من پیش پدرم رفتم و آنچه را که دیده بودم به او گفتم.
پدرم در آن حالت که مست و لایعقل بود، به غلامی که پیش او ایستاده بود رو کرد و گفت: «شمشیر مرا بیاور.»
پس شمشیر گرفت و سوار شد و گفت: «به خدا قسم که من می‏روم و او را می‏کشم.»
چون این حالت را از پدر خود مشاهده کردم، پشیمان شدم و انا لله و انا الیه راجعون خواندم و گفتم: «وای که چه کاری کردم و شوهر خود را به کشتن دادم.» و بر روی خود می‏زدم و به دنبال پدرم می‏رفتم تا اینکه او به خانه‏ ای که امام جواد علیه‏ السلام بود رفت و پیوسته او را با شمشیر زد و او را پاره پاره کرد.
سپس از نزد او بیرون آمد و من از پی او فرار کردم و تا صبح خوابم نبرد. چون صبح شد نزد پدرم آمدم و گفتم: «می‏دانی دیشب چه کردی؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «پسر امام رضا علیه ‏السلام را کشتی.»
از این سخن متحیر شد و بی‏حال و بیهوش گردید، بعد از ساعتی به خود آمد و گفت: «وای بر تو! چه می‏گوئی؟!»
گفتم: «آری! بر سراغ او رفتی و وی را با شمشیر زدی و به قتلش رساندی.»
مأمون بسیار مضطرب گردید. سپس آن خادم را که از او شمشیر را گرفته بود طلبید و به او گفت: «این چه سخنی است که دختر من می‏ گوید؟»
خادم گفت: «راست می‏ گوید.»
پس مأمون بر سینه و روی خود می‏زد و می‏گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، تا قیامت رسوا شدیم و در میان مردم هلاک شدیم، ای یاسر! برو و درباره‏ ی آن حضرت تحقیق کن و برای ما خبر بیاور که نزدیک است جان من از تن بیرون بیاید.»
پس خادم به خانه ‏ی امام جواد علیه ‏السلام رفت و من بر صورت خود می‏زدم. خادم زود مراجعت نمود و گفت: «بشارت و مژدگانی ای امیر.»
مأمون گفت: «چه خبر؟»
گفت: «به خانه ‏ی امام جواد علیه‏السلام رفتم و دیدم آن حضرت نشسته است و بر تن شریفش پیراهنی بود و با لحاف خود را پوشانده بود و مسواک می‏زد.
من بر او سلام کردم و گفتم: «از تو درخواست دارم که این پیراهنی را که پوشیده ‏ای به جهت تبرک به من بدهی تا با آن نماز بخوانم.» و مقصود این بود که به بدن مبارک امام جواد علیه‏ السلام نگاه بکنم که آیا ضرب شمشیر هست یا نه؟! و وقتی که بدن ایشان را دیدم هیچ اثر زخمی چه از شمشیر و چه غیر از آن وجود نداشت.»
پس مأمون به مدتی طولانی گریست و سپس گفت: «با این آیت و معجزه هیچ چیز دیگری باقی نماند و این برای اولین و آخرین عبرت است.»
سپس مأمون به خادم گفت: «گرفتن شمشیر و سوار شدن و داخل شدن خود به خانه‏ ی امام جواد علیه ‏السلام را به یاد می‏آورم ولی برگشتن خود را به یاد نمی‏آورم.
خدا لعنت کند این دختر را لعنتی شدید، برو به نزد دخترم و به او بگو که پدرت می‏گوید: به خدا قسم که اگر بعد از این از آن حضرت شکایت کنی یا بدون اجازه ‏ی او از خانه بیرون بیایی از تو انتقام می‏گیرم.»
سپس گفت: «به نزد ابن ‏الرضا علیه ‏السلام برو و سلام مرا به او برسان و بیست هزار دینار برای او ببر و اسبی که دیشب سوار شده بودم را نیز برای او ببر. سپس دستور بده که هاشمیین برای سلام کردن بر آن حضرت وارد شوند و بر او سلام کنند.»
خادم چنان کرد که مأمون گفته بود و سلام او را رسانید و مالی که فرستاده بود را در پیش امام جواد علیه ‏السلام نهاد و اسب را هم تحویل داد.
امام جواد علیه ‏السلام بر آن نظر کرد، بعد تبسمی نمود و فرمود: «آیا عهدی که میان ما و مأمون بود این بود که او با شمشیر به من حمله کند؟! آیا نمی‏داند که من یاری دهنده‏ ای دارم که میان من و او مانع می‏ شود.»
خادم گفت: «ای پسر رسول خدا! بگذار این عتاب را به خدا و به حق جدت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که مأمون چنان مست بود که نفهمید که چکار می‏کند، و نذر کرده و سوگند خورده که بعد از این مست نشود و چیزی که مست کننده باشد نخورد زیرا که آن از دامهای شیطان است، پس هرگاه نزد مأمون تشریف می‏بری این سخنان را به روی او نیاور و عتاب مکن.»
حضرت فرمود: «من نیز قصد چنین کاری را نداشتم.»
بعد از آن جامه طلبید و پوشید و برخاست. مردم زیادی با آن حضرت نزد مأمون آمدند، مأمون برخاست و آن جناب را در کنار خود گرفت و به سینه چسبانید و مرحبا کرد و اذن نداد احدی را که بر او داخل شود و پیوسته با آن حضرت صحبت می‏کرد.
چون مجلس خواست منقضی شود حضرت فرمود: «ای مأمون! من تو را نصیحتی می‏کنم، قبول کن.»
مأمون گفت: «بلی ای فرزند رسول خدا.»
حضرت فرمود: «می‏خواهم که شب بیرون نروی چون من از این خلق نگون‏سار بر تو ایمن نیستم و نزد من دعائی است که با آن خود را متحصن ساز و به وسیله‏ ی آن خود را از بدیها و بلاها و مکروهات محافظت نما چنانچه دیشب مرا از شر تو نگاهداشت، و اگر لشگرهای روم و ترک را ملاقات کنی و تمامی با جمیع اهل زمین برعلیه تو جمع شوند از ایشان به تو بدی نرسد، و اگر می‏خواهی آن را برای تو می‏فرستم تا آنکه بواسطه‏ ی آن از همه‏ی آن چیزها ایمن باشی.»
مأمون گفت: «بلی، به خط خود بنویس و به سوی من بفرست.» حضرت قبول نمود.
چون صبح شد حضرت جواد علیه ‏السلام خادم مأمون را نزد خود طلبید و با خط خود این حرز را نوشت و فرمود: «این را به نزد مأمون ببر و بگو برای این دعا از نقره‏ ی پاک لوله بسازد و آنچه بعد از این خواهم گفت بر آن نقره بنویسد و چون خواست که بر بازو بندد وضوی کامل گرفته و چهار رکعت نماز بخواند بدین ترتیب که: در هر رکعت حمد یک مرتبه و هر کدام از آیةالکرسی و شهد الله و الشمس و ضحیها و اللیل و توحید را هفت مرتبه بخواند و چون از نماز فراغ شود دعا را بر بازوی راست خود ببندد تا در محل سختی‏ها و تنگی‏ها به حول و قوه‏ی خدا از هر چه بترسد سالم ماند و حذر کند.»
مرویست که: چون مأمون این حرز را از آن حضرت گرفت و با اهل روم جنگ کرد، در همه‏ ی غزوات و جنگها به برکت این حرز مبارک پیروز شد و این حرز مبارک به حرز امام جواد علیه‏ السلام معروف است و در کتب ادعیه موجود می‏باشد. (1)(2) .
----------------------------------------------------------------------

(1) مهج الدعوات.
(2) عجایب و معجزات شگفت‏انگیزی از امام جواد؛ تهیه و تنظیم: واحد تحقیقاتی گل نرگس ؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.
نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 07:00 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام جواد-معجزات، دشمنان اهل بیت،
  • [ نظرات ]