تبلیغات
امپراطورهای عالم - امام صادق(علیه السلام) و پادشاه هند

دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل

بسم الله الرحمن الرحیم


امام صادق(علیه السلام) و پادشاه هند

می گویند: یکی از پادشاهان هند احوال امام صادق علیه‏السلام را شنیده بود و محبت آن حضرت در دلش جا کرد و این محبت روز به روز بیشتر می‏شد.
روزی وی کنیزی در نهایت زیبائی و جمال را به همراه تحفه و هدایا و اجناس نفیسی را به عنوان هدیه به خدمت امام صادق علیه‏السلام روانه کرد.
فرستاده‏ی او با آن اسباب به درب خانه آن حضرت رسید ولی امام صادق علیه‏السلام اجازه‏ی ورود نداد. وی مدتی بر درب خانه منتظر شد ولی باز موفق نشد که خدمت آن حضرت برسد. پس به برید بن سلیمان التماس نمود و با واسطه‏ی او توانست خدمت امام صادق علیه‏السلام برسد.
بعد از سلام، آن مرد گفت: «من از راه دور از پیش پادشاه هند آمده‏ام و کاغذی سر به مهر دارم و مدتی است که در درگاه شما سرگردان هستم! آیا اولاد انبیاء اینچنین رفتار می‏کنند؟!» آن حضرت سر در پیش افکنده و جوابی نداد، بعد از لحظه‏ای فرمود: «البته بعد از مدتی خواهی فهمید.»
چون مهر را از کاغذ برداشتند، نوشته بود که: «به نام خداوند بخشنده و مهربان، بسوی جعفر بن محمد الصادق، طاهر و پاک از هر پلیدی و بدی، می‏نویسد فلان پادشاه هند که فلان نام دارد: حق تعالی می‏خواهد که مرا بوسیله‏ی شما هدایت نماید، کنیزی که تا امروز از آن زیباتر و خوبتر ندیده بودم را با چیزهای دیگری از جواهر و حلی و زیور و بوی خوش و دیگر اجناس خدمت شما فرستادم. چون هیچ کس را به جز شما قابل این کنیز ندانستم هزار نفر از میان وزراء و علماء و کاتبان و امینان خود که صلاحیت امانت داشتند را انتخاب نموده و از آن هزار نفر، صد نفر و از آن صد نفر، ده نفر و از آن ده نفر، یک نفر را که میزاب بن حباب بود و اعتماد بر دیانت و امانت او داشتم، انتخاب نمودم و هدیه خود را به او سپرده و به خدمت شما فرستادم، به امید آن که مورد قبول شما بیفتد.»
چون مضمون نامه خوانده شد، امام صادق علیه‏السلام رو به آن فرستاده کرد و فرمود: «اکنون برگرد ای خائن و هر چه آورده‏ای ببر که ما چیزی که در آن خیانت واقع شده است را قبول نمی‏کنیم.»
آن شخص شروع به قسم خوردن نمود، آن حضرت فرمود: «اگر آن جامه‏ای که تو پوشیده‏ای بر علیه تو گواهی دهد، مسلمان می‏شوی؟!»
او گفت: «مرا از این کار معاف کنید.»
حضرت فرمود: «پس هر چه تو کرده‏ای را برای صاحبت می‏نویسم.»
گفت: «اگر چیزی از من صادر شده باشد آن را بنویس.»
آن حضرت رو به قبله کرد و دعا فرمود که: «خدایا! این پوستین را که این مرد پوشیده به سخن در آور تا بر آنچه کرده است، گواهی دهد.» و به او دستور داد که پوستین را در بیاورد و در آنجا بگذارد.
آن هندی، پوستین را از تن خود بیرون آورد و آنجا گذاشت. ناگهان آن پوستین به زبان آمد و گفت: «ای پسر رسول خدا! فلان پادشاه، این مرد را امین ساخت و او را در حفظ آنچه با اوست بسیار سفارش نمود. در راه به منزلی رسیدیم، در آنجا باران بود و ما خیس شده بودیم. او خادمی که نامش بشیر بوده و همراه کنیز بود را از بدنبال کاری فرستاد. بعد کنیز را طلبید. آن راه پر از گل شده بود، کنیز لباسش را بالا گرفت تا جامه‏اش گل آلوده نشود که نظر این خائن بر ساق کنیز افتاد. پس او را پیش خود خواند و با او زنا کرد.»
چون سخن پوستین به اینجا رسید هندی به خاک افتاد و اعتراف به خطای خود نمود. سپس پوستین خود را پوشید. ناگهان پوستین، حلق او را گرفت و رویش سیاه شد و نزدیک بود که بمیرد. در این هنگام امام صادق علیه‏السلام به آن پوستین دستور داد که: «او را بگذار که صاحبش به کشتن او اولی است.» و دستور داد که هدایا را پس ببرد. منتها با التماس حضار هر چه غیر از کنیز بود را نگه داشت و کنیز را به او برگرداند. هندی گفت: «صاحب من عقوبتش بسیار سخت است! مرا بکشتن می‏دهی.»
امام صادق علیه‏السلام فرمود: «مسلمان شو تا کنیز را به تو ببخشم.»
ولی آن ملعون قبول نکرد و چون برگشت، پادشاه باهوش و فراستی که داشت فهمید که او خیانت کرده است. پس آن کنیز را تهدید نمود و کنیز نیز ماجرا را نقل کرد. و پادشاه هر دوی آنها را کشت. بعد خدمت امام صادق علیه‏السلام نوشت که: «چون آنچه نفیس بود را پس فرستادی و چیزهایی که زیاد نفیس نبود را قبول فرمودید دانستم که خیانتی شده است و بر اولاد انبیاء این چیزها مخفی نمی‏ماند. پس کنیز را تهدید نمودم و او اقرار کرد و قصه‏ی پوستین را برای من نقل نمود. پس هر دوی آنها را گردن زدم و شهادت می‏دهم که خدا یکی است و به غیر از او خدائی نیست و محمد صلی الله علیه و اله و سلم که جد شما می‏باشد رسول خدا است و تو وصی و جانشین رسول خدا هستی و امیدوارم که انشاءالله تعالی به دنبال این نامه توفیق رسیدن به خدمتتان را بیابم.»
 پس بعد از مدتی اندک او به خدمت امام صادق علیه‏السلام رسید و اسلامش نیکو شد و از دوستان و شیعیان آن حضرت بود و خدمت آن حضرت را به پادشاهی ترجیح داد، تا اینکه از دنیا رفت و به بهشت وارد شد. (1) . 
-----------------------------------------------------------------------------
 (1) حدیقة الشیعه.

نوشته شده در جمعه 31 مرداد 1393 ساعت 06:34 ب.ظ توسط : داعی | دسته : امام صادق-علم، امام صادق-معجزات،
  • [ نظرات ]