تبلیغات
امپراطورهای عالم - مختصری از زندگانی امام حسن عسگری(صلوات الله و سلامه علیه)

دسته بندی ها

جستجو

امکانات

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی
پیج رنک گوگل

بسم الله الرحمن الرحیم


مختصری از زندگانی امام حسن عسگری(صلوات الله و سلامه علیه)

ولادت حضرت

ارشاد مفید- ص 315- حضرت ابو محمّد علیه السّلام در مدینه در ماه ربیع الاول سال 230 متولد شد، مادرش كنیزى بچه‏دار بنام حدیثه بود مدت خلافت آن سرور شش سال بود. در مصباحین است- روز دهم ماه ربیع الاول سال 232 هجرى حضرت ابو محمّد حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى الرضا علیه السّلام متولد شد. دروس- مادرش حدیث نام داشت در ماه ربیع الثانى، در مدینه متولد شد بعضى روز چهارم ماه در روز دوشنبه گفته‏اند. مناقب- القاب امام علیه السّلام صامت، هادى، رفیق، زكى، نقى، كنیه‏اش ابو محمّد آن جناب و پدر و جدش در زمان خودشان مشهور بابن الرضا بودند مادرش كنیز صاحب فرزندى بنام حدیث بود فرزند امام منحصر به حضرت قائم عجل اللَّه له الفرج بود دیگر فرزندى نداشت. در بعضی کتب هم روز جمعه هشتم ربیع الثانی را روز تولد حضرت گفته اند.

نام مادر حضرت سلیل(سوسن،حُدَیْث) (سلام الله علیها) بود.

 

مشخصات حضرت از زبان دشمنان

كمال الدین- ص 120 سعد بن عبد اللَّه گفت كسانى كه هنگام درگذشت و دفن امام حسن عسكرى علیه السّلام حضور داشتند تعدادى بیشمار كه نمیتوان گفت با هم قرار بر كذب و دروغگوئى داشته‏اند چنین گفتند:

ضمنا در ماه شعبان سال 278 یعنى هجده سال پس از فوت امام حسن عسكرى علیه السّلام در مجلس احمد بن عبید اللَّه بن خاقان كه نماینده سلطان بود بر امور اوقاف و باغ‏ها در شهرستان قم او مردى سخت دشمن خاندان نبوت بود و ناصبى شدیدى بشمار میرفت.

در آنجا سخن از كسانى شد كه مقیم سامرا هستند از اولاد ابو طالب راجع بمذهب و خوبى و بدى و قدر و مقام آنها نزد خلیفه.

احمد بن عبید اللَّه گفت من در سامرا از علویان كسى را ندیده و پیدا نكردم كه مانند حسن بن على بن محمّد بن رضا باشد در وقار و سنگینى و پاكدامنى و بزرگوارى و عظمت در پیش خویشاوندان و سلطان و تمام بنى هاشم بطورى كه آن جناب را مقدم میداشتند بر اشخاص پیر و شخصیت‏هاى برجسته و والامقام همچنین بر تمام فرماندهان و وزراء و نویسندگان و سایر مردم. من خودم یك روز حضور داشتم در مجلس پدرم كه براى رسیدگى به شكایات مردم نشسته بود دربان وارد شد گفت ابن الرضا بر در خانه منتظر است پدرم با صداى بلند گفت اجازه بدهید وارد شود وارد گردید مردى گندمگون و خوش اندام و چشمى درشت داشت و خوش صورت و زیبا بود با كمى سنى كه داشت داراى جلالت و هیبت مخصوصى بود.

همین كه پدرم چشمش باو افتاد از جاى حركت كرد چند قدم باستقبالش شتافت سابقه نداشت كه چنین كارى را نسبت باحدى از بنى هاشم یا فرماندهان و یا وزراء و ولیعهدان بكند نزدیك آن جناب كه رسید او را در آغوش گرفت صورت و دو شانه‏اش را بوسید و دستش را گرفت و روى فرش نماز خود ایشان را نشاند و خودش كنارش نشست و با تمام صورت توجه بجانب او داشت با او بكنیه (1) خطاب میكرد و پیوسته مى‏گفت پدر و مادرم فدایت جانم قربانت من از دیدن این جریانها خیلى در شگفت بودم در همین موقع دربان وارد شده گفت موفق آمد (برادر خلیفه معتمد على اللَّه بود بنام احمد بن متوكل و سمت فرماندهى لشكر را داشت).

هر وقت موفق پیش پدرم مى‏آمد نگهبانان و فرماندهان زیر دستش در فاصله مجلس پدرم تا جلو درب در دو طرف میایستادند تا او وارد شود و خارج گردد پیوسته در این حال پدرم كمال توجه را بحضرت عسكرى داشت تا چشمش بغلامان مخصوص موفق افتاد آنگاه گفت فدایت شوم اگر میل دارید حالا دیگر تشریف ببرید بعد رو بغلامان خود نموده گفت از پشت صف ایشان را ببرید تا امیر آن جناب را نبیند منظورش همان موفق بود.

پدرم باحترام حضرت عسكرى از جاى حركت كرد او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید آن جناب تشریف برد. من بغلامان و دربانان پدرم گفتم این كیست كه پدرم این قدر باو احترام كرد گفتند مردى از علویان است بنام حسن بن على كه مشهور بابن الرضا است باز تعجب من بیشتر شد آن روز تا شب پیوسته در اندیشه و ناراحتى بودم و فكر در كار پدرم و او میكردم.

پدرم عادت داشت پس از نماز عشاء مى‏نشست و رسیدگى میكرد بكارهائى كه باید بعرض خلیفه برساند.

وقتى مشغول كار خود شد من آمدم و در مقابلش نشستم رو بمن كرده گفت احمد! كار دارى گفتم آرى پدر اگر اجازه بفرمائید از شما سؤالى دارم گفت بگو اجازه دارى هر چه مایلى بپرس گفتم پدر جان آن مرد كه امروز صبح آنقدر نسبت باو احترام و تواضع كردى و جان خویش و پدر و مادرت را پیوسته فدایش میكردى كه بود؟

گفت آن شخص امام رافضى‏ها است ابن الرضا. ساعتى سكوت كرد آنگاه گفت پسرم اگر خلافت از میان بنى عباس برود احدى از بنى هاشم شایسته آن مقام جز این شخص نیست بواسطه فضل و عفت و رفتار و بزرگوارى و زهد و پارسائى و اخلاق پسندیده و شایستگى كه در اوست اگر پدرش را دیده بودى مردى بود بزرگوار با عظمت خیر خواه و دانا.

بیشتر خشمگین شدم و در ناراحتى قرار گرفتم از حرفهائى كه پدرم راجع باو گفت دیگر جز وارسى و جستجو از كار آن جناب كار دیگرى نداشتم از هر یك از بنى هاشم یا سرهنگان و نویسندگان و قاضیان و فقهاء و دانشمندان یا سایر مردم كه پرسیدم دیدم در نظر همه محترم و كمال موقعیت و شخصیت را دارد و خیلى‏ باو احترام میگذارند و همه از او ستایش و تمجید میكنند و او را بر سایر خانواده‏اش از پیر مردان و دیگران مقدم میدارند و همه معتقدند كه او امام شیعیان است من نیز بعظمت و جلالت او یقین كردم و در نظر منهم شخصیتى خیلى بالا پیدا كرد زیرا هر دوست و دشمنى را كه دیدم از او ستایش و تعریف میكرد

 

معجزاتی از حضرت

كمال الدین- ج 2- ص 194- ابو جعفر محمّد بن عیسى بن احمد زرجى گفت در مسجد معروف بزبید واقع در بازار سامرا مرد جوانى را دیدم كه میگفت:

هاشمى است و از فرزندان موسى بن عیسى است (راوى میگوید: ابو جعفر نام آن مرد را نبرد) پس از سلام نماز بمن گفت: تو قمى هستى و براى زیارت آمده‏اى؟

گفتم: من از اهالى قم هستم ولى مجاور كوفه‏ام در مسجد امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: خانه موسى بن عیسى را در كوفه میشناسى؟ گفتم: آرى. گفت: من پسر او هستم.

گفت: پدر من دو برادر داشت برادر بزرگتر ثروتمند بود ولى برادر كوچك چیزى نداشت روزى از برادر بزرگش ششصد دینار بسرقت برد. برادر بزرگ تصمیم گرفت برود خدمت حسن بن على بن محمّد بن رضا علیهم السّلام از او خواهش كند با برادرش صحبت كند شاید پول را در كند چون مردى شیرین زبان است.

گفت: سحرگاه من از رفتن خدمت امام حسن عسكرى منصرف شدم با خود گفتم میروم پیش اسباس ترك كه همه كاره سلطان است و باو شكایت میكنم گفت: پیش اسباس رفتم دیدم مشغول بازى با نرد است مدتى ایستادم تا بازیش‏ تمام شود در همین موقع پیكى از طرف حسن بن على علیه السّلام آمده گفت: بیا مولا حسن بن على ترا میخواهد پیش آن جناب رفتم. فرمود: تو اول شب تقاضائى از من داشتى ولى صبحگاه از تصمیم خود منصرف شدى برو كیسه‏اى كه بسرقت برده شد برگشت كرد از برادرت شكایت مكن و باو نیكى كن و او را كمك نما اگر كمك نمى‏كنى بفرست او را پیش من تا به او كمك كنم همین كه از خدمت امام خارج شدم غلامم را دیدم كه اطلاع داد كیسه پیدا شد.

ابو جعفر گفت: فردا آن مرد هاشمى مرا بخانه خود برد و میهمان او شدم.

كنیزى را بنام غزال یا زلال صدا زد. وقتى آمد دیدم كنیز پیرى است باو گفت جریان مولود و میل را براى این آقا نقل كن.

گفت: ما نوزادى داشتیم بیمار شد خانمم گفت برو بخانه امام حسن عسكرى علیه السّلام از حكیمه درخواست كن چیزى بدهد كه بوسیله آن مولود ما شفا یابد. من رفتم و این تقاضا را كردم. حكیمه گفت همان میلى كه چشم نوزادى كه دیشب متولد شد سرمه كردید بیاورید منظورش پسر امام حسن عسكرى بود میل را آوردند بمن داد.

من میل را پیش خانم آوردم بچشم فرزندش كشید خوب شد. آن میل پیش ما بود از بركت آن شفا مى‏جستیم ولى بعدها گم شد.

ابو جعفر زرجى گفت در مسجد كوفه ابو الحسن بن یرهون برسى را دیدم همین حدیث را از آن هاشمى برایم نقل كرد بدون كم و كاست گفت همان مرد هاشمى برایم نقل كرده‏.

 

شهادت حضرت

در کتاب کشف الغمه (شرح زواره ای ج3 ص 291) آمده که گویند كه درآمدند عباسیان بر صالح بن وصیف در جاى كه حبس كرده بودند ابو محمد را (ع) و گفتند او را كه حبس را برو تنگ ساز و گشاد مساز صالح گفت من چه كنم باو؟ دو مرد كه بدترین مردم‏اند بر او موكل گردانیده‏ام و ایشان گشته‏اند از عبادت و صلاة و صیام بامرى عظیم؟ پس امر كردند باحضار آن موكلان گفتند ایشان را كه ویحكما چیست حال شما در امر این مرد؟ پس گفتند چه میگوئى در باره مردى كه روز بروزه باشد و شب همه شب نماز میگزارد، با كسى سخن ندارد و مشغول نیست بغیر عبادت، پس هر گاه نظر میكند بجانب ما میلرزد جمیع اعضاى ما بمرتبه كه مالك نفس خود نمیتوانیم شدن چون شنیدند این را عباسیان بازگشتند خاموش و خاسر. و از على بن محمد مرویست كه او روایت كرده از جماعتى از اصحاب ما كه ایشان گفتند كه تسلیم كردند آن حضرت را بنحریرى از جهت حبس و او كار را بر آن حضرت تنگ میگرفت و ایذا میرسانید پس گفت زن او بوى كه از خداى تعالى بترس كه تو نمیدانى كه كیست در خانه تو و یاد كرد صلاح و عبادت او را و گفت من میترسم بر تو از او، او گفت و اللَّه كه من او را خواهم انداختن در پیش سباع.

بعد از آن رفت و این رخصت حاصل كرد و رخصت یافت؛ چون انداخت آن حضرت را در پیش سباع او میل نكردند بخوردنش پس نظر كردند بآن موضع تا به‏بینند كه حال او چیست، پس یافتند كه در نماز ایستاده و آن سبع گرد وى میگردد و تعرض نمیرساند پس امر كردند و آن حضرت را از آن منزل و خانه بیرون بردند. و روایات در این معنى بسیار است باین اختصار رفت‏.

در کتاب زندگانی امام حسن عسکری ( علیه السلام) نوشته محمد محمدی اشتهاردی آمده که آن حضرت در هشتم ربیع الاول سال 260 هجری قمری به دسیسه معتمد(چهاردهمین خلیفه عباسی) در شهر سامرا و در سن 28 یا 29 سالگی به شهادت رسید.

آن حضرت همواره تحت نظر و در زندان طاغوتهای عصر خود بود و سرانجام با زهر جفا به شهادت رسید.

 

 

تاریخ شهادت و مدفن آن حضرت از کشف الغمة شرح زواره ای

آن حضرت مریض شد در اول ماه ربیع الاول در سال دویست و شصتم، و رحلت فرمود در روز جمعه هشتم ماه مذكور در سنه مذكوره و در وقت وفات بیست و هشت سال داشت، و دفن كرده شد در خانه كه دفن كرده شده بود پدر او در سرمن‏رأى‏(سامرا).


--------------------------------------------

(1) كنیه اسمى است كه اولش اب یا ام باشد با كنیه صدا زدن نشانه احترام است.

یا رب الحسن العسكری بحق الحسن العسكری اشف صدر الحسن العسكری بظهور الحجة
نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت 12:30 ق.ظ توسط : داعی | دسته : امام حسن عسگری-زندگینامه،
  • [ نظرات ]